تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
امروز مباركست فالم * كافتاد نظر بدين جمالم الحمد خداى آسمان را * كاختر بدر آمد از وبالم خوابست مگر كه مينمايد * يا عشوه هميدهد خيالم
ساعتى بدر خيمه بنشستند . پس از آن نزهت الزمان با برادر گفت : برخيز و بخيمه اندر آى و ماجراى خويش بازگو تا من نيز حكايت حديث كنم . ضوء المكان گفت : نخست تو سرگذشت خود بگو . نزهت الزمان ماجراى خود از آغاز تا انجام بازگفت . پس از آن گفت : منّت خداى را كه ترا باز رساند . چنان كه هر دو باهم از بغداد بدر آمده بوديم ، باز باهم به بغداد آمديم . پس از آن گفت : برادرم شركان ، مرا به اين حاجب ، كابين بسته كه مرا بنزد پدر برساند . حكايت من همين بود . اكنون تو حكايت بازگو . ضوء المكان ماجرا بر او بخواند و گفت : اى خواهر ، اين تونتاب ، همهء مال خود به من صرف كرده . شب و روز در خدمتگذارى من پياده و گرسنه ميآيد و مرا سواره همىآورد . نزهت الزمان گفت : اگر خدا بخواهد ، او را پاداش نكو دهيم . پس از آن نزهت الزمان ، خادم را بخواست و گفت : آن بدرهء زر كه نزد تست ، بمژدگانى به تو دادم . اكنون برو و خواجه را زودتر نزد من آر . خادم ، شادان به پيش حاجب رفت و پيغام ملكه برسانيد . حاجب از چگونگى بازپرسيد . نزهت الزمان حكايت را بحاجب فروخواند . پس از آن با حاجب گفت : آگاه باش كه تو كنيز نگرفتهء . بلكه دختر ملك نعمان گرفتهء . و من ، نزهت الزمان و اين برادر من ضوء المكان است . حاجب چون اين سخن بشنيد ، حق به دو آشكار شد . و يقين كرد كه ملك نعمان را داماد گشته . با خود گفت : چون به بغداد روم ، نيابت مملكتى را از ملك بستانم . پس از آن حاجب روى بضوء المكان كرده ، بسلامت او تهنيت گفت . و خادمان را امر كرد كه خيمهء جداگانه و اسبى از بهترين خيل ، بهر ضوء المكان آماده كنند . و نزهت الزمان با حاجب گفت : قصد من اينست كه با برادر بخلوت اندر بنشينيم و رازها بهمديگر بگوئيم و از صحبت هم سير شويم . چه ، ديرگاهيست كه از هم