آن مشترى خصال گر از ما حكايتى * پرسد جواب ده كه بجانند مشترى
گو تشنگان باديه را جان بلب رسيد * تو خفته در كجاوه بخواب خوش اندرى
دانى چه ميرود بسر ما ز دست تو * تا خود بپاى خويش بيائى و بنگرى
آنگاه برخاسته ، خادم را بنزد خود خواند و با خادم گفت : برو و آنكه ابيات هميخواند ، نزد منش آر .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتاد و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نزهة الزمان با خادم گفت : برو و آنكه ابيات همىخواند ، نزد منش آر . خادم برفت و جستجو كرده ، جز تونتاب ، كس را بيدار نيافت . و ضوء المكان بى خود افتاده و تونتاب در پهلوى او ايستاده بود . خادم با تونتاب گفت : تو بودى كه شعر هميخواندى و خاتون آواز تو شنيده است ؟ تونتاب گفت :
لا و اللّه . من شعر نخواندم . خادم گفت : تو بيدار هستى . خوانندهء شعر به من بنماى .
تونتاب گمان كرد كه خاتون از شعر خواندن در خشم شده . به ضوء المكان بترسيد و با خود گفت : بسا هست از خادم آسيبى به دو رسد . پس در جواب خادم گفت كه : من خوانندهء شعر نشناسم . خادم گفت : به خدا سوگند كه دروغ ميگوئى .
جز تو كسى بيدار نيست . تونتاب گفت : با تو راستى بگويم . خوانندهء اشعار ، مردى بود راهگذر كه مرا نيز از خواب بيدار كرد . خدا بسزايش برساند . خادم بازگشت و با خاتون گفت : كس را نيافتم . خواننده ، مردى راهگذر بوده است . خاتون خاموش شد و سخن نگفت .
پس از آن ضوء المكان به هوش آمد . ديد كه ماه بميان آسمان رسيده و نسيم سحرگاه همىوزد . حزن و اندوهش بهيجان آمد و خواست كه بخواند .
تونتاب گفت : چه قصد دارى ؟ ضوء المكان گفت : ميخواهم شعرى بخوانم . شايد آتش دل فرو نشيند . تونتاب گفت : تو ماجرا نميدانى و آگاه نيستى كه از كشته