پس ضوء المكان بخادم دشنام ميداد و خادم ، جواب گفتن نميتوانست . زيرا كه خاتون سپرده بود كه بىرضاى او سخن نگويد و اگر قصد آمدن نداشته باشد ، نياوردش و اگر نيايد ، بدرهء زر به دو بدهد . پس خادم با فروتنى گفت : اى فرزند ، نسبت به تو از من خطائى و ستمى نرفته و نخواهد رفت . قصد اينست كه بلطف و خوشى بنزد خاتون شوى و بسلامت و خرسندى بازگردى . و ترا بشارتى خواهيم داد . چون ضوء المكان اين بشنيد ، برخاست و با خادم برفت . تونتاب نيز برخاسته ، بر اثر او هميرفت و با خود ميگفت : افسوس بر جوانى او كه فردا كشته شود .
پس ضوء المكان با خادم ، و تونتاب از پى ايشان هميرفتند تا بنزديك خيمه رسيدند . خادم پيش نزهت الزمان رفت و گفت : آن كس كه ميخواستى ، آوردم . جوانى است نكو روى و نشان بزرگى از جبينش آشكار است .
نزهت الزمان چون اين بشنيد ، دلش طپيدن گرفت و با خادم گفت : نخست او را بگو كه بيتى چند بخواند كه از نزديك آواز او بشنوم . پس از آن از نام و نشان و شهر او باز پرس . خادم با ضوء المكان گفت : نخست بيتى چند بخوان كه خاتون از نزديك آواز ترا بشنود . پس از آن از نام و نشان و شهر خويش بازگو .
ضوء المكان گفت : اطاعت كنم . و لكن مرا حكايتى است بس عجيب كه به آن سبب ، من چون باده گساران ، مستم و مانند مصيبتزدگان ، حيران و غرق درياى فكرتم . نزهت الزمان چون اين بشنيد ، گريان شد و با خادم گفت : ازو باز پرس كه از كسى جدا گشتهء ؟ خادم باز پرسيد . ضوء المكان گفت : از پدر و مادر و پيوندان جدا گشتهام . ولى عزيزترين ايشان نزد من ، خواهرى بود كه روزگار ، مرا ازو دور كرده . نزهت الزمان چون اين سخن بشنيد ، گفت : خداى تعالى ترا به او برساند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفتاد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نزهت الزمان گفت : خداى تعالى ترا به او برساند . پس از