تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
و برادرش ضوء المكان در آنها بود ، بشنيد گريان شد و بانگ بر خادم زد و با او گفت : آن‌كه شعر خواند ، باينجا نزديكست . به خدا سوگند كه اگر او را نياورى ، حاجب را بيدار سازم تا ترا عقوبت كند و از در خويشتن براند . ولى تو يكصد دينار بگير و خوانندهء شعر را با خوشى پيش من بياور و مرنجانش . اگر او از آمدن مضايقه كند ، اين بدرهء هزار دينارى به او بده و اگر باز مضايقه كند ، مكان و صنعت و شهر او را بشناس و به زودى پيش من آى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب هفتاد و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نزهة الزمان ، خادم را بجستجوى خوانندهء شعر فرستاد . خادم برفت . همهء مردم را ديد كه خفته‌اند . يك تن بيدار در ميان قافله نيست . پس نزد تونتاب رفت و ديد كه سر برهنه نشسته است . بنزديك او رفته ، آستينش بگرفت و گفت : تو بودى كه شعر همىخواندى ؟ تونتاب بخويشتن بترسيد . گفت : لا و اللّه . خوانندهء شعر من نبودم . خادم گفت : دست از تو بر ندارم تا خوانندهء شعر به من بنمائى . زيرا كه من نتوانم بنزد خاتون بازگردم . تونتاب از ضوء المكان بترسيد و گريان شد و با خادم گفت : به خدا سوگند كه خوانندهء شعر من نبودم . ولى مردى راهگذر را شنيدم كه شعر هميخواند . تو دست از من كوتاه كن . من مردىام غريب از شهر قدس با شما آمده‌ام . خادم با تونتاب گفت : برخيز و بنزد خاتون بيا . هرچه با من گفتى ، با او بگو . من كس بجز تو بيدار نيافتم . تونتاب گفت : تو جاى من بشناختى و من نيز از ترس پاسبانان ، بدر رفتن نتوانم . اكنون تو بازگرد . اگر پس ازين آواز شعر خواندن بشنوى ، چه نزديك باشد و چه دور ، از هيچ كس مدان بجز از من . پس تونتاب سر خادم ببوسيد و دلش بدست آورد . خادم ازو درگذشت و از بيم نزد خاتون نتوانست رفت . بنزديك تونتاب در جائى پنهان گشت . تونتاب برخاست و ضوء المكان را به هوش آورد و گفت :