تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧

چون شب هفتاد و يك برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون قافله سه روز در آنجا بماندند ، پس از آن سفر كردند و هميرفتند تا به شهر ديگر رسيدند و سه روز در آنجا بماندند . پس از آن سفر كردند و بديار بكر 31 رسيدند . نسيم بغداد بايشان بوزيد . ضوء المكان را از خواهر و پدر و مادر ياد آمده ، محزون گشت ، كه بىنزهت الزمان چگونه نزد پدر رود ؟ پس گريان شد و بناليد و اين ابيات برخواند :
نسيم باد صبا بوى گلستان برسان * به گوش من سخن يار مهربان برسان دهان بمشك و بمى همچو لاله پاك بشوى * پس آنگهى سخن من بدان دهان برسان
تونتاب گفت كه : اين گريستن و ناليدن بگذار كه جاى ما بخيمهء حاجب نزديكست . هميترسم كه او را ناخوش آيد . ضوء المكان گفت : از خواندن شعر ناگزيرم . شايد كه آتش دل فرونشيند . تونتاب با ضوء المكان گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه ازين ملالت و حزن و زارى و اندوه درگذر تا به شهر خود برسى . پس از آن هرچه خواهى بكن . ضوء المكان گفت :
گوئى مرا كه در غم و تيمار صبر كن * بيهوده صبر در غم و تيمار چون كنم نه يار با منست و نه دل در بر منست * بيدل چگونه باشم و بىيار چون كنم
پس از آن روى بجانب بغداد كرد . و در آن شب ، نزهت الزمان نيز به ياد برادرش ضوء المكان نخفته بود و همىگريست كه ناگاه آواز برادرش ضوء المكان را بشنيد كه گريانست و اين ابيات هميخواند :
اى برق اگر بگوشهء آن بام بگذرى * جائى كه باد زهره ندارد خبر برى