چگونه ايمن خواهم بود كه تنها به روى ؟ من نيز با تو بيايم تا ترا به مقصد برسانم .
ضوء المكان به نيكيهاى او ثنا گفت و سفر را آماده گشتند . تونتاب ، درازگوش بياورد و توشه بدرازگوش بنهاد . چون قافلهء اشتران براندند و حاجب بمحمل بنشست ، ضوء المكان نيز بدرازگوش سوار گشت . با تونتاب گفت : تو نيز با من سوار شو . تونتاب گفت : من سوار نميشوم . در خدمت تو پياده آيم . ضوء المكان گفت : ناچار است از اينكه سوار شوى . تونتاب گفت : هرگاه كه مانده شوم ، ساعتى سوار خواهم شد . پس ضوء المكان با تونتاب گفت : اى برادر ، زود خواهى ديد كه ترا چگونه پاداش دهم . پس ايشان با قافله هميرفتند تا آفتاب بلند شد و از گرمى هوا ، برنج اندر شدند . حاجب ، قافله را اجازت نزول داد . قافله فرود آمدند و راحت يافتند و اشتران را آب بدادند . باز حاجب امر كرد كه اشتران بار كنند . بار كردند و هميرفتند كه پس از پنج روز به شهر حما 30 رسيدند و بدانجا نزول كردند و سه روز در آنجا بماندند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٨٦