تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥

چون شب هفتادم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك نعمان در نامه نوشته بود : كنيزى را كه خريدهء بفرست تا با اين كنيزكان در نزد علما مناظره كنند . اگر به اين كنيزكان غلبه كند ، خراج بغداد را با كنيز ، بهر تو بفرستم . شركان چون اين بخواند ، داماد خويشتن يعنى حاجب را با خواهرش بخواست . چون حاضر شد ، شركان ، خواهر را از مضمون نامه آگاه كرد و با او گفت : اى خواهر ، ترا تدبير چيست و جواب نامه چه بايد گفت ؟ چون نزهت الزمان شوق بديدار پدر و مادر داشت ، با شركان گفت كه : مرا با شوهرم به بغداد بفرست تا من بملك نعمان ، حكايت بدوى بازگويم كه او مرا ببازرگان فروخت و بازرگان بملك شركان فروخت و او نيز مرا آزاد كرده ، بكابين حاجب آورد . شركان گفت : رأى همين است . پس دختر ايشان ، قضى فكان را بدايگان سپرد و خراج دمشق آماده كرده ، حاجب را فرمان داد كه خراج را با نزهة الزمان ببغداد برد . و فرمان داد كه محملى از بهر خواهر و محملى بهر حاجب بسازند . پس از آن كتابى نوشته ، بحاجب سپرد و نزهت الزمان را وداع كرد . ولى آن گوهر را كه از گردن قضى فكان آويخته بودند ، نگاهداشت . پس حاجب ، همان شب سفر كرد . اتفاقا ضوء المكان كه اين مدت در دمشق بود ، با تونتاب در همان شب بتفرّج بيرون آمده بودند . كه اشتران و محملها و مشعلها بديدند . ضوء المكان از اشتران و بارهاى آنها و خداوند آنها باز پرسيد . گفتند كه : خراج دمشق است و بنزد ملك نعمان ، شهريار بغداد روانند . و از رئيس آن طايفه و خداوند محملها باز پرسيد . گفتند : بزرگ حاجبان ، شوهر كنيز دانشمند و حكيم است كه ملك او را خريده بود . پس ضوء المكان از شنيدن نام ملك نعمان و بغداد ، گريان شد و با تونتاب گفت : پس ازين در اينجا نتوانم زيست . ناچار با همين قافله بايد سفر كنم . تونتاب گفت : من از قدس تا دمشق ، تنهائى تو را نديدم . اكنون از اينجا تا بغداد
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 285 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى