تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
بحيرت و فكرت فرو رفت . ولى خويشتن به دو نشناساند و با او گفت : اى خاتون ، آيا تو دختر ملك نعمان هستى ؟ نزهت الزمان گفت : آرى . ملك شركان ، سبب دورى پدر ازو پرسيد . نزهت الزمان از آغاز تا انجام بازگفت و ملك شركان را از بيمارى ضوء المكان و ماندن او در بيت المقدس بياگاهانيد . و فريب دادن بدوى ، نزهت الزمان را و فروختن بدوى ، او را ببازرگان ، خاطرنشان ملك شركان كرد . چون ملك شركان ، حكايت بشنيد ، سخت متحير شد . آنگاه نام دختر نزهة الزمان و حاجب را « قضى فكان » يعنى « مقدّر بود كه شد » نهاد . نزهت الزمان را كار بدينگونه بود . اتفاقا در همان روزها رسول از جانب ملك نعمان برسيد و نامه بازرساند . و بدان نامه نبشته بودند كه : اى فرزند ، بدان كه من از جدائى فرزندان بحزن و ملالت گرفتارم و خواب و خور بر من حرام گشته . چون تو اين نامه بخوانى ، خراج دمشق از براى من بفرست و همان كنيز را كه خريدهء و به حاجبت كابين كردهء و بعلم و ادب و حكمت ستوده بودى ، نزد منش روانه كن كه عجوز صالحهء نيكوكارى با پنج تن كنيزكان بدينجا آمده‌اند كه كنيزكان در علم و ادب و حكمت چنانند كه صفت ايشان نيارم نبشت و ايشان را زبانى است فصيح . چون من ايشان را بديدم ، دوست داشتم كه در قصر باشند و از مملوكان من شوند . از براى اينكه در نزد ملوك ساير اقاليم ، مانند ايشان يافت نميشود . و از عجوز ، قيمت ايشان را پرسيدم . گفت كه : ايشان را بخراج دمشق همىفروشم . و راستى اينست كه خراج دمشق ، قيمت يكى از ايشان نتواند بود . پس من ايشان را بقيمتى كه عجوز گفته بود ، خريدم و در قصر خويش جاى دادم . تو زودتر خراج دمشق بفرست كه عجوز به بلاد روم باز خواهد گشت . و همان كنيزك كه خريدهء با حاجبت بدينجا بفرست كه با اين كنيزكان در علم و ادب مناظره كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .