بپوشيدم و پيوسته ناشاد ، اشك از ديدگان همىريختم و اين دو بيت همىخواندم :
تيغ و تير است بر دل و جگرم * رنج و تيمار دختر و پسرم
نه از ايشان خبر همىرسدم * نه بديشان كسى برد خبرم
اكنون از تو ميخواهم كه سستى در جستجوى ايشان نكنى و اين ننگ بر ما نپسندى ، و السلام . چون ملك شركان نامهء پدر برخواند ، به حزن پدر ، ملول و محزون شد و به گم گشتن برادر و خواهر ، خرسند گرديد و نميدانست كه نزهت الزمان ، خواهر اوست و او نيز آگاه نبود كه شركان ، برادر اوست . الغرض چون از تاريخ آبستنى نزهت الزمان نه ماه گذشت ، نزهت الزمان بكرسى زائيدن نشست و خداى تعالى ، ولادت برو آسان كرده ، دخترى بزاد . تا اينكه روزى ملك شركان ، دختر نزهة الزمان و حاجبش را بديد . سر پيش برد تا او را ببوسد كه ناگهان ديد كه يكى از آن گوهرهاى قيمتى و بزرگ را كه ملكه ابريزه از بلاد روم آورده بود ، به گردن آن دختر آويخته است . از غايت خشم بسان ديوانگان شد و هوشش اندر سر نماند . با نزهت الزمان گفت : اى كنيزك ، اين گوهر از كجا آوردى ؟ نزهت الزمان چون اين بشنيد ، در خشم شده ، با شركان گفت : من خاتون تو و خاتون هركس كه بقصر اندر است ، هستم . شرم ندارى كه مرا كنيزك گوئى ؟ من دختر ملك نعمان ، نزهت الزمانم . چون شركان اين سخن بشنيد ، اندامش بلرزيد و دلش طپيدن گرفت و سر به زير افكند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب شصت و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون شركان اين سخن بشنيد ، گونهاش زرد گشته ، دلش بطپيد و سر به زير افكند و از بسيارى اضطراب ، بيهوش شد . چون به هوش آمد ،