بآرايش ، حاجت ندارد . چنان كه شاعر گفته :
گيسوت عنبرينه كردن تمام بود * معشوق خوب روى چه محتاج زيور است
پس عروسى نزهة الزمان با حاجب بزرگ ملك شركان سرگرفت و نزهة الزمان از او باردار شد . از سوى ديگر ، ملك شركان در نامهاى به پدرش ، ملك نعمان ، او را از به دست آوردن آن كنيز دانشمند آگاه ساخت و گفت كه او را به نزد برادرش ضوء المكان و خواهرش نزهة الزمان به بغداد خواهد فرستاد .
پس كتاب را پيچيده ، مهر كرد و برسول سپرده ، روانه ساخت . رسول بعد از يك ماه ، جواب كتاب بياورد و بملك شركان بداد . ملك شركان ، نامه بگرفت و بخواند . ديد كه پس از بسم اللّه نوشته كه : اين نامهايست از واله و حيران و گم كنندهء ضوء المكان و نزهت الزمان و ستم كشيدهء دوران ، ملك نعمان بسوى پسر خويش شركان . كه آگاه باش پس از آنكه تو از من جدا گشتى ، جهان بر من تنگ شد . چنانچه نه راز خويش گفتن توانستم و نه نهفتن . و سبب اين بود كه ضوء المكان از من خواهش سفر حجاز كرد و من از حوادث روزگار بر او ترسيدم . او را ممانعت كردم . پس از آن بنخجير رفته ، يك ماه در نخجيرگاه بودم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب شصت و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك نعمان نوشته بود كه : من يك ماه در نخجيرگاه بودم .
چون باز آمدم ، ديدم كه برادر و خواهرت ضوء المكان و نزهت الزمان پارهء مال گرفته ، با حاجيان به بيت اللّه رفتهاند . چون از رفتنشان آگاه شدم ، فراخناى جهان بر وجود من تنگ شد . ناگزير مانده ، منتظر بازگشتن حاجيان بنشستم . چون حاجيان بيامدند و خبر ايشان پرسيدم ، كس از ايشان باخبر نبود . جامهء ماتم