پايدار خواهد بود و حساب آن با تو به طول خواهد انجاميد ؟ ملك گفت : پس گريزگاه كجاست ؟ آن مرد گفت : صلاح درينست كه در مملكت خويش باشى و طاعت خدا را بجا آورى . و يا اينكه جامهء كهن بپوشى و عبادت پروردگار كنى تا اجل ترا فرا گيرد . پس مرد از حضور ملك خواست بيرون رود . گفت : چون بامداد شود ، نزد تو آيم . خالد بن صفوان گفته است : چون بامداد شد ، آن مرد بنزد هشام رفت . ديد كه از اثر پند آن مرد ، تاج سلطنت به زمين گذاشته ، سفر را آماده گشته . پس هشام چندان بگريست كه زنخ او تر شد و فرمان داد كه اسباب سلطنت ازو دور كنند و خود بگوشهء قصر بنشست . خادمان نزد صفوان آمده ، گفتند : اى صفوان ، اين چه كار بود كردى و عيش را بخليفه تلخ ساختى ؟ پس از آن نزهت الزمان با ملك شركان گفت : درين باب ، بسى پندهاست كه همهء آنها را درين مجلس نيارم گفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب شصت و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نزهة الزمان با ملك شركان گفت : درين باب ، بسى پندها است كه در يك مجلس ، همه آنها را نيارم گفت . ولى بتدريج گفته مىشود انشاء اللّه تعالى . پس قاضيان گفتند : اى ملك ، اين كنيز بروزگار اندر ، مانند ندارد . و ما چنين اديب و حكيم نديده و نشنيدهايم . آنگاه قاضيان ، ملك را ثنا گفتند و از نزديك ملك بازگشتند . و ملك بخادمان امر فرمود كه اساس عيش فرو چينند و مغنّيان كه در دمشق هستند ، حاضر آورند و همهگونه خوردنيها و حلوا آماده سازند . و زنان امرا و وزرا و ارباب دولت را فرمان داد كه بخانهاى خود باز نگردند تا كار عيش بانجام رسد . پس همهء مردم ، خوردنى بخوردند . چون هنگام شام شد ، از دروازهء قلعه تا در قصر شمعها برافروختند و وزرا و امرا و بزرگان در نزديك ملك حاضر آمدند و مشّاطگان بآراستن نزهت الزمان برفتند . ديدند كه