تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
آن بگرفت . زياد گريان شد . عثمان گفت : بهر چه گريان گشتى ؟ زياد گفت : من خراج نزد عمر بياورم . پسر او درمى برداشت . عمر گفت از كفش بيرون كردند . و اكنون پسر تو يك درم برداشت و كس درم را باز پس نگرفت و با او سخن نگفت . عثمان گفت : كجا خواهى ديد مثل عمر را ؟ و زيد بن اسلم از پدرش روايت كرده كه : او گفت با عمر يك شب بيرون رفتم . آتشى افروخته ديدم . عمر گفت : گمان دارم كه قافله باشد كه از آسيب سرما آتش افروخته‌اند . بيا تا نزد ايشان رويم . هميرفتيم تا بدانجا برسيديم . ديديم زنيست كه آتش به زير ديگ همىكند و كودكان چند با او هستند كه گريان و نالانند . عمر با ايشان گفت : السلام عليكم يا اصحاب الضوء . و نگفت يا اصحاب النار . و گفت : شما را چه مىشود ؟ زن گفت : از سرما برنج اندريم . عمر گفت : اين كودكان بهر چه نالانند ؟ زن گفت : از گرسنگى همينالند . عمر پرسيد كه : اين ديگ چيست ؟ گفت : از براى خاموش كردن كودكان ، اين ديگ گذاشته‌ام . و خداوند عالم ، روز قيامت ، حال اينها را از عمر بپرسد . عمر گفت : حال اينها به عمر پوشيده است . زن گفت : چگونه بمردم والى است و از حالشان غفلت دارد ؟ اسلم ميگويد كه : عمر رو به من كرده ، گفت كه : با من بيا . پس بيرون آمده ، همىدويديم تا به بيت الصرف رسيديم . عمر يك عدل آرد بدر آورد و ظرفى روغن برداشت . گفت : اينها بدوش من كن . من گفتم : مرا سزاوار است كه اينها بردارم . گفت : آيا بقيامت نيز بار مرا تو خواهى كشيد ؟ پس خود ، آنها را بدوش گرفته ، برفتيم و آرد و روغن نزد آن زن برديم . زن پارهء آرد گرفته ، بديگ بريخت و عمر زير ديگ همىدميد و دود ، گرداگرد ريش او همىپيچيد تا اينكه پخته شد . قدرى روغن نيز در ديگ بينداخت . و با زن گفت : كودكان را سير كن . كودكان بخوردند و سير شدند . و همان آرد و روغن را نزد زن گذاشته ، بدر آمديم . عمر با من گفت : يا اسلم ، من ديدم كه آتش روشنست و لكن كودكان از گرسنگى ، گريانند . دوست داشتم كه باز نگردم مگر اينكه سبب آتش كردن بدانم .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 276 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى