چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب شصت و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، نزهت الزمان گفت : اى پادشاه جهان ، فصل دوم از باب ادب در اخبار صالحانست . حسن بصرى 24 گفته كه : بنى آدم از دنيا بدر نرود ، مگر اينكه سه چيز را افسوس خورد : يكى به تمتع نگرفتن از آنچه گرد آورده و يكى به نرسيدن آرزوها و يكى به توشه نداشتن راهى كه به آن راه خواهد رفت . از سفيان 25 پرسيدند : كسى كه مال داشته باشد ، زاهد تواند بود ؟ سفيان گفت : آرى . وقتى كه بلا به دو رسد ، صبر كند . وقتى كه نعمت رسد ، شكر گذارد . و گفتهاند كه : چون عبد اللّه شدّاد 26 را مرگ در رسيد ، پسر خود محمد را بخواست و با او وصيّت كرد كه : اى پسر ، منادى مرگ ، مرا ندا داد . تو در آشكار و نهان ، پرهيزگارى پيشه كن و نعمتهاى خدا را شكر بگذار و پيوسته راستگو باش . كه شكر ، موجب فراوانى نعمت و پرهيز ، بهترين توشههاست . پس از آن نزهت الزمان گفت : اى پادشاه ، اين نكتها نيز بشنو كه : چون خلافت به عمر بن عبد العزيز 27 رسيد ، نزد فرزندان و خانگيان خود آمد و آنچه كه در دست ايشان بود ، بستد و در بيت المال بگذاشت . ايشان به عمّهء عمر كه فاطمه ، دختر مروان بود ، شكايت كردند . فاطمه ، كس پيش عمر فرستاد كه : با تو ملاقات خواهم كرد .
شب پيش عمر برفت . عمر او را از استر فرود آورد و باهم بنشستند . گفت : اى عمّه ، تو بسخن گفتن ، سزاوار هستى . زيرا كه تو حاجت دارى . بازگو كه مراد تو چيست ؟ فاطمه گفت : سخن گفتن ، ترا شايد . عمر گفت : جناب بارى ، محمد عليه السلام را رحمت عالميان فرستاد و هرچه خوب بود از براى او بگزيد . پس از آن محمد [ ص ] را بسوى خود بازخواند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .