چون شب شصت و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، عمر بن عبد العزيز با فاطمه گفت : خداى تعالى ، پيغمبر را بسوى خود بازخواند و از براى مردم ، نهرى بر جا گذاشت كه از آن نهر ، سيراب شوند . چون ابو بكر خليفه شد ، نهر را بجاى خود گذاشت و بمجراى خويش جارى كرد و خدا را خشنود بداشت . پس از آن خلافت به عمر رسيد . او نيز كارهاى نيكو كرد و بسى مشقتها كشيد . چون عثمان خليفه شد ، از آن نهر ، نهر ديگر جدا كرد . پس از آن ، معاويه از آن نهر ، نهرها جدا كرد 28 . و بعد ازو يزيد و مروانيان نيز بدينسان هميكردند . تا اينكه نوبت به من افتاده ، من همىخواهم كه نهر بجاى خود بازگردانم . فاطمه گفت : اگر سخن همين است كه تو گفتى ، مرا سخنى نيست . پسر برخاسته ، نزد فرزندان و پيوندان عمر بازگشت و با ايشان گفت كه : عمر سخنانى گفت كه مرا مجال سخن گفتن نماند . نزهت الزمان گفت :
عمر را از اينگونه حكايات ، بسيار است . و از آن جمله است اينكه : يكى از معتمدين گفته كه : در خلافت عمر بن عبد العزيز به گوسفند چرانى گذشتم . گرگان بگوسفندان بيك جا ديدم . گمان كردم كه آن گرگان ، سگان شبان هستند و گرگ با گوسفندان تا آن روز نديده بودم . از شبان پرسيدم كه : اين همه سگان بهر