تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
چيست ؟ شبان گفت : اينها گرگانند ، نه سگان . گفتم : چگونه گرگان با گوسفندانند و بايشان آسيب نميرسانند ؟ شبان گفت : چون سر بسلامت باشد ، تن نيز بسلامت خواهد بود . و ديگر روايت كرده‌اند كه : روزى عمر بن عبد العزيز بر منبر گلين خطبه ميخواند . چون حمد و ثناى الهى بجا آورد ، با مردم ، دو سخن گفت . نخست گفت : ايها الناس ، درون را خوب نگاه كنيد تا بيرون نيز خوب شود . پس از آن گفت : كار دنيا را نكو كنيد تا كار عقبى نكو گردد . روزى مسلمه با عمر بن عبد العزيز گفت : اگر اجازت دهى ، متكائى از بهر تو سازيم كه گاهى بدان تكيه كنى . گفت : ميترسم كه بروز قيامت بذمّت من وبالى باشد . پس از آن فرياد كشيده ، بى خود افتاد . فاطمه گفت : يا مريم يا مزاحم و يا فلان ، اين مرد را ببينيد . پس فاطمه پيش رفته ، آب برو بپاشيد و بهوشش آورد . ديد كه فاطمه گريانست . گفت : اى فاطمه ، از بهر چه گريانى ؟ فاطمه گفت : ترا افتاده ديدم . از زمان مرگ تو ياد كردم كه بدينسان خواهى افتاد و از ما جدا خواهى شد و سبب گريستنم اين بود . عمر گفت : گريستن بس است . آنگاه عمر خواست كه برخيزد . نتوانست و بيفتاد . فاطمه او را در آغوش گرفت و بر احوال او بگريست . پس نزهت الزمان ، تتمهء فصل را در حضور ملك شركان و قاضيان همىگفت . چون قصّه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب شصت و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نزهة الزمان ، تتمهء فصل دويم را چنين گفت : اتفاقا عمر بن عبد العزيز بحاجيان بيت اللّه كتابى نوشت و آن اين بود : اما بعد ، من خدا را در شهر الحرام و در بلد الحرام در روز حجّ اكبر گواه ميگيرم كه من دشمن آن كسم كه شما را ستم كند و از من بظلم كس ، اجازت نيست . زيرا كه ستم رسيدگان را از من خواهند پرسيد . و آگاه باشيد كه هر عامل از عمّال من از حق ميل كند و