تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
كنى ؟ احنف گفت : اگر سخن گويد ، به گوش دارم و اگر بر من جولان كنند ، من جولان نكنم . معاويه گفت : رأى تو چيست اگر با امرا ملاقات كنى ؟ احنف گفت : سلام كنم و منتظر اجابت شوم . اگر بنزديكم بخوانند ، نزديك روم و اگر دورم بكنند ، دور شوم . معاويه گفت : با زنت چگونه ؟ احنف گفت : اى خليفه ، مرا از جواب اين معاف بدار . معاويه گفت : سوگندت هميدهم بازگو . احنف گفت : خلق را نيكو كنم و با ايشان مهربانى ظاهر سازم و نفقه فراوانش دهم . معاويه گفت : نيكو جواب گفتى . حاجت خود از من بخواه . احنف گفت : حاجت من از تو اينست كه از خدا بترسى و در ميان رعيت ، عدالت كنى . پس از آن ، احنف از مجلس معاويه برخاست و برفت . معاويه گفت : اگر در عراق جز اين مرد ، دانشمندى نباشد ، همين بس خواهد بود . پس نزهت الزمان گفت : اين شمهء بود از باب ادب . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب شصت و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، نزهة الزمان گفت : اى ملك ، بدان كه معيقب بعهد خلافت عمر ، عامل بيت المال بود . اتفاقا روزى پسر عمر را بديد و از بيت المال يك درم به دو داد . معيقب گفته است : پس از آن‌كه درم را به پسر عمر بدادم ، بخانهء خويش رفتم . ناگاه رسول عمر بيامد و مرا پيش عمر برد . ديدم كه يك درم بدست گرفته . با من گفت : اى معيقب ، واى بر تو . ميترسم كه بروز قيامت درين يك درم با امّت تخاصم كنى . و نيز عمر به ابى موسى اشعرى نوشت كه : چون كتاب من بخوانى ، آنچه كه بمردم بايد داد ، بده و تتمه پيش من بياور . پس ابو موسى بدانسان كرد كه عمر نوشته بود . چون نوبت خلافت به عثمان رسيد . او نيز كتابى بمضمون كتاب عمر نوشت . ابو موسى بدانسان كرد و خراج در صحبت زياد بفرستاد . چون زياد ، خراج نزد عثمان بياورد ، پسر عثمان بيامد و درمى از