تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
پس بازرگان از پيش و نزهت الزمان بدنبال او همىرفتند تا اينكه بازرگان بنزديك ملك شركان رفت . زمين بوسه داد و گفت : اى ملك جهان ، بهر تو هديتى آورده‌ام كه مانند ندارد و او را صفت نيارم گفت . شركان گفت : حاضر آور تا بعيان ببينم . بازرگان بيرون رفت و نزهت الزمان را بياورد و در پيش روى ملك شركان بداشت . چون ملك او را بديد ، خون برادرى به جوش آمد و مهرش اندر دل جاى بگرفت . بازرگان گفت : با چنين نكوئى و حسن كه او راست ، همهء علوم نيز بداند . ملك گفت : قيمت او را هرچه دادهء ، بستان . بازرگان گفت : بجان منّت دارم . ولى تو منشورى بنويس كه كس از من ده يك نستاند . ملك گفت : خواهم نوشت . تو بازگوى كه بچندش خريدهء ؟ بازرگان گفت : صد هزار دينار قيمت داده‌ام و صد هزار دينار ، جامه پوشانده و زيور بسته‌ام . ملك گفت : من افزونتر به تو خواهم داد . پس خازن را بخواست و فرمود كه سيصد و بيست هزار دينار ببازرگان دهد . پس از آن چهار قاضى حاضر آورد و ايشان را گواه گرفت و گفت اين كنيزك را آزاد كردم و همىخواهم كه بزنى يكى از بزرگان در بياورم . پس قاضيان ، آزادنامهء او بنوشتند . پس از آن براى حاجب ملك ، كابين ببستند و ملك بحاضران بسى زر بيفشاند و امر كرد منشورى برطبق خواهش بازرگان بنويسند . پس از آن خلعت فاخر ببازرگان بداد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب شصتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملك ، بازرگان را خلعت فاخر بداد و حاضران همگى بازگشتند و بجز قاضيان و بازرگانان ، كس در نزد ملك نماند ، ملك با قضاة گفت : ميخواهم كه ازين كنيز از هرگونه علم سؤال كنيد و او جواب گويد تا بدانم كه بازرگان راست گفته يا نه . پس ملك فرمود پرده بياويختند و همهء زنان با نزهة الزمان ، پشت پرده برآمدند . و زنان وزرا و امرا شنيدند كه ملك شركان ،