بگردد و با ميل بيدارى ، اكتحال كند و پيوسته ، ستارگان بشمارد . پس شرح حال او دراز كشد و از براى او يارى جز سرشك نباشد . پس از آن ، سرشك از ديدگان ميريخت و اين ابيات نيز بنوشت .
اى از بر من دور همانا خبرت نيست * كز مويه چو موئى شدم از ناله چو نائى
يك روز بسالى نكنى ياد كسى را * كايد ز غم عشق تو روزيش بسالى
روزى بود آيا كه دل و جان بفروزم * زان روى كه شهرى بفروزد بجمالى
و در انجام كتاب نوشت كه : اين از غريب اوطان ، نزهت الزمان است بسوى ملك زمان ، ملك نعمان . پس كتاب فرو پيچيد و ببازرگانش بداد .
بازرگان ، كتاب بگرفت و ببوسيد و مضمون بدانست . خرسند و فرحناك شد و گفت : منزهست خدائى كه ترا بيافريد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پنجاه و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون بازرگان گفت منزه است خدائى كه ترا بيافريده ، چون رتبت نزهت الزمان بشناخت ، اكرامش هميكرد تا هنگام شام شد . بازرگان ، خادم فرستاد خوردنى بياوردند و بخوردند . پس از آن بازرگان ، بجداگانه جاى بخسبيد . چون روز برآمد ، بازرگان بيدار شد و نزهة الزمان را بيدار كرد و بگرمابهاش فرستاد . چون از گرمابه بدر آمد ، لباس ديبا و استبرق بهر او بياورد و گوشوارههاى مرّصع با لؤلؤ و طوق زرّين و گردن بند عنبرين حاضر آورد . پس از آن ، بازرگان با او گفت كه : زيور ببند . او زيور همىبست و بازرگان همىگفت :
بزيورها بيارايند مردم خوب رويان را * تو سيمين تن چنان خوبى كه زيورها بيارائى