نزهت الزمان سخنان بازرگان بشنيد ، بخروشيد و بگريست . بازرگان گفت : اى خاتون ، چون است كه تا نام بغداد بردم ، گريان گشتى ؟ مگر ترا كسى بدانجا هست ؟ اگر ترا پيوند با بازرگانانست ، با من بازگو كه من همهء بازرگانان ميشناسم .
پيغام ترا برسانم . نزهت الزمان گفت : من بازرگانان را نشناسم و لكن ملك نعمان را همىشناسم . بازرگان چون اين بشنيد ، بخنديد و شادان گشت و با خود گفت :
سخت به مقصود رسيدم . بازرگان گفت : مگر ترا پيش ازين به ملك نعمان فروخته بودند . نزهت الزمان گفت : لا و اللّه . من با دختر او بزرگ شدم . من بسى جاى در دل او دارم و مرا بسى عزيز دارد . اگر قصد تو اينست كه ملك نعمان ، خواهش تو بجا آورد ، كاغذ و دوات بياور كه من كتابى بنويسم . چون ببغداد روى ، آن كتاب را به ملك نعمان برسان و با او بگو كه كنيزكت نزهت الزمان را روزگار بر سر بازارها كشيده ، دست بدست همىگرداند . و اگر مرا از تو بپرسد ، بگو كه در نزد سلطان دمشق است .
بازرگان چون فصاحت و گفتار نغز او ديد ، رتبت او در نزدش افزون شد و گفت : آيا قرآن ياد گرفتهء ؟ نزهت الزمان گفت : آرى . حكمت و طب نيز دانم و بفصول و بقراط و جالينوس شرح نوشتهام و تذكره شرح برهان خواندهام و مفردات ابن بيطار مطالعه كردهام و قانون ابن سينا را ايرادات دارم و در هندسه ، سخنان گفتهام و حل رموز كردهام و كتب شافعيه ديدهام و حديث و نحو آموختهام و با علما ، مناظرات دارم و در علم منطق و بيان و علم جدل ، تأليفات كردهام و علم اسطرلاب روحانى ، نيك دانستهام . پس بازرگان را گفت : كاغذ و دوات بياور ، كتابى بنويسم كه آن ترا از غمها خلاص كند . بازرگان چون اين سخن بشنيد ، عجب آمدش و گفت : خوشا بخت آنكه تو اندر قصر او باشى .
پس بازرگان ، قلم و قرطاس بياورد و در پيش روى نزهة الزمان ، زمين ببوسيد .
نزهت الزمان ، نامه و خامه بدست گرفت و اين ابيات بنوشت :
از عشق روى دوست مرا خواب و خور نماند * بى او قرار و صبرم ازين بيشتر نماند
از تن يكى خيالم و اندر دو چشم من * الا خيال آن صنم سيمبر نماند