تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
بر اشترى نشست و نزهت الزمان را بر اشترى ديگر سوار كرد و همىرفتند كه پس از سه روز داخل شهر دمشق شدند و در كاروانسراى سلطان فرود آمدند . ولى نزهت الزمان را از رنج سفر و از اندوه و حزن ، گونه زرد شده و هميگريست . بدوى با او گفت : اى دختر روستا ، اگر تو از گريستن باز نايستى ، ترا نفروشم مگر به مرد پستى . پس بدوى برخاست و نزهت الزمان را در مكانى بگذاشت . خود نزد بازرگانان رفت و با ايشان حديث ميگفت تا اينكه گفت : من كنيزى آورده‌ام كه برادرش بيمار است . برادر او را در شهر قدس گذاشتم كه شربت و دارو بخورد . و قصد من اينست كه كنيز را بفروشم . ولى از روزى كه برادرش بيمار گشته ، پيوسته گريان است و دورى برادر برو دشوار گشته . همىخواهم كه هر كس به او مشترى شود ، با او به نرمى سخن گويد و با او بگويد كه برادرت در شهر قدس ، نزار و رنجور است و در نزد من بود . او را در خانهء خود گذاشتم كه شربت و دارو بخورد . هركه با كنيز چنين گويد ، من كنيز به او ارزان ميفروشم . آنگاه مردى از بازرگانان برخاست و سال عمر كنيز از بدوى باز پرسيد . بدوى گفت : نورسيده و خردمند و با ادب و خداوند حسن و جمالست . ولى از روزى كه برادرش را به شهر قدس فرستاده‌ام ، از دورى او محزون گشته و اكنون تنش نزار و گونه‌اش زرد است . بازرگان چون اين بشنيد ، با بدوى بنزد نزهت الزمان روان شدند . و بازرگان با بدوى گفت : اى شيخ عرب ، بدان كه من با تو ميروم و كنيزى كه تو او را بعقل و ادب و حسن ستودى ، ميخرم . و لكن با تو شرطى دارم . اگر آن شرط قبول كنى ، قيمت كنيز به تو مىدهم . و گرنه بيع و شرى برهم ميزنم . بدوى گفت : ترا هر شرط باشد ، با من بكن . بازرگان گفت : مرا در نزد سلطان ، حاجتى است و آن اينست كه به پدر خويش ، ملك نعمان نامه بنويسد و مرا به او بسپارد . هرگاه كنيز بپسندد و حاجت من برآورد ، من قيمت كنيز بدهم و گرنه كنيز را رد كنم . بدوى اين شرط بپذيرفت . هر دو باهم برفتند و بدان مكان كه نزهت الزمان در آنجا بود ، برسيدند . بدوى بدر حجره ايستاده ، نزهت الزمان را آواز داد . نزهت الزمان جواب نگفت و گريان شد . بدوى با بازرگان گفت : كنيز