تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
عباى كهنه كه در سر دارد ، بدهى ، نخواهم داد و من كنيز را نميفروشم . نگاهش هميدارم كه اشتر بچراند و آسيا بگرداند . پس بانگ به نزهت الزمان زد و گفت : اى پست‌ترين روستايان ، ترا نفروشم . و با بازرگان گفت : من ترا خردمند ميدانستم . به خدا سوگند كه اگر از پيش من نروى ، سخنان ناخوش و درشت با تو بگويم . بازرگان با خود گفت كه : اين بدوى ، ديوانه است و قيمت اين را نميداند و در قيمت او هيچ چيز با من نخواهد گفت . و اين كنيز بيك خزانه گوهر مىارزد . مرا چندان مال نيست كه قيمت او تواند بود . ولى من آنچه كه خواسته دارم ، اگر بدوى در بهاى او از من بستاند ، مضايقه نكنم . پس بازرگان رو به بدوى آورده ، گفت : يا شيخ العرب ، تنگ‌دل مباش و با تندى سخن مگو و با من بازگو كه اين كنيز ، جامهء حرير و زيور زرّين چه دارد ؟ بدوى گفت : اين پليدك كنيزان را حرير و زيور بچه كار آيد ؟ سزاوار او اين پارچه عبائيست كه به خود در پيچيده . بازرگان گفت : اگر اجازت دهى ، وى را از نزديك ببينم و با او سخن گويم . پس بازرگان ، شرمگين‌شرمگين پيش رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب پنجاه و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بازرگان در غايت شرمسارى پيش رفته ، در پهلوى نزهت الزمان بنشست و گفت : اى خاتون ، نام تو چيست ؟ بپاسخ گفت : از كدام نام من پرسيدى ؟ بازرگان گفت : مگر دو نام دارى ؟ گفت : نامى كه از پيش داشتم ، نزهت الزمان بود و اكنون مرا نام ، غصّة الزمانست . بازرگان چون اين بشنيد ، ديدگانش پر از اشك شد و با او گفت : ترا برادرى هست رنجور ؟ نزهت الزمان گفت : آرى . ولى روزگار ، ميانهء من و او جدائى افكنده و او در بيت المقدس ، بيمار است . بازرگان از گفتار خوش او بحيرت اندر ماند و با خود گفت كه : بدوى را سخنان راست بوده است . پس نزهت الزمان را از مملكت و پدر و مادر و از