تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
نزهت الزمان با بدوى گفت : چه حيله باختى كه مرا بدين كوهها بياوردى و چه قصد دارى ؟ بدوى چون سخن او بشنيد ، در خشم شد و تازيانه بگرفت و بر پشت و پهلوى او هميزد تا اينكه تنش فكار شد و روانش بكاهيد . خود را بر زمين افكنده ، به دو التماس كرد تا بدوى ، تازيانه بگذاشت و از آزردنش باز ايستاد . ولى دشنامش داده ، گفت : اگر بار ديگر ، آواز گريهء تو بشنوم ، زبان ترا مىبرم . نزهت الزمان ساكت شد و جواب بازنگفت . از ضرب تازيانه ، متألم و متأثر و در احوال خود و برادر ، متفكّر و متحيّر بود كه چگونه از عزّت بذلّت و از صحت به بيمارى افتاد . و به غربت و تنهائى برادر هميگريست و اين ابيات همىخواند :
مرا قد چو الف راست بود تا غايت * كنون ز غصّهء ايّام شد خميده چو دال فتاده سر بكمندم اسير پا در بند * بدست آمده دوران بىوفا چو غزال منم اسير شده در كف غم ايّام * چو تيهوئى كه مقيّد شده بمخلب دال
چون بدوى ابيات شنيد ، به دو رحمت آورد و دلش بر وى بسوخت . برخاسته ، قرصهء جوينش بداد و گفت : دوست ندارم كه هنگام خشم ، كس با من جواب گويد . پس ازين با من از اين سخنان مگو . من ترا به مردى كه چون من خوب باشد ، بفروشم . او با تو چون من نيكوئيها كند . نزهت الزمان گفت : هرآنچه خواهى كرد ، خوبست . پس نزهت الزمان را گرسنگى ، بىطاقت كرد . از آن قرصهء جوين اندكى بخورد . چون شب از نيمه بگذشت ، بدوى با يارانش گفت اشتران آماده كردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب پنجاه و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بدوى با آن جماعت گفت اشتران آماده كردند . بدوى