تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
گريان پاسخ داد كه : به خدا سوگندت مىدهم كه بر ملالت من ميفزاى . بدوى گفت : اى دختر ، مرا شش تن دختران بودند . پنج تن از ايشان بمرد و كوچكتر ايشان مانده است . من خواستم از تو بپرسم كه مردم اين شهر يا غريب هستى . بلكه ترا نزد او برم تا همدم و مونس او شوى و او به تو مشغول گردد و حزن خواهران فراموش كند . و اگر كسى نداشته باشى ، ترا بفرزندى بگزينم . نزهت الزمان چون اين بشنيد ، با خود گفت : اميد هست كه در پيش اين شيخ ، آسوده خاطر شوم . پس سر از حيا به زير افكند و گفت : اى شيخ ، من دخترى هستم غريب و برادرى بيمار و رنجور دارم . من با تو به خانه آيم و روزها نزد دختر تو بمانم . ولى چون شب شود ، بايد نزد برادرم شوم . اگر شرط قبول كنى ، با تو بيايم . و بدان كه من عزير بودم . ذليل گشته‌ام . من و برادرم از بلاد حجاز آمده‌ايم . بيم از آن دارم كه او جاى مرا نشناسد . بدوى چون سخن او بشنيد ، با خود گفت : بمطلوب خود رسيدم . پس با نزهت الزمان گفت كه : قصد من همين است كه تو روزها مونس دختر من باشى و شبها بنزد برادر روى . و اگر بخواهى ، برادر را نيز بخانهء من بياور . الغرض ، بدوى نرم‌نرم سخن ميگفت و او را دلگرم هميكرد تا اينكه نزهت الزمان خواهش او بپذيرفت و بر اثر او روان شد . چون بدوى بياران خود رسيد ، ايشان بار بر شتران بسته و آماده ايستاده بودند . و اين بدوى ، قاطع طريق و دزدى حيلت‌باز بود و حكايت دروغ ميگفت . و قصدش اين بود كه بيچاره نزهت الزمان را بدام حيله بيندازد . پس بدوى بر اشترى نشسته و نزهت الزمان را بر اشترى ديگر سوار كرد . و اشتر هميراندند تا شب از نيمه گذشت و نزهت الزمان دانست كه بدوى با او حيله كرده . گريان شد و فرياد بركشيد . چون نزديك سحر شد ، از اشتر به زير آمدند . بدوى پيش نزهت الزمان آمد و با او گفت : اى دخترك روستائى ، اين گريه و فريادت بهر چه بود ؟ اگر پس از اين گريستن ترك نكنى ، ترا چندان بزنم كه هلاك شوى . نزهت الزمان چون سخن او بشنيد ، آرزوى مرگ كرد و با شيخ بدوى گفت : اى پير خرف و خبيث ، من بسى از تو ايمن بودم . چگونه با من خيانت و مكر كردى ؟ بدوى چون اين سخن
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 259 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى