بشنيد ، گفت : اى پستترين شهريان ، ترا زبان هم بوده است كه با من جواب گوئى ؟ پس تازيانه بگرفت و نزهت الزمان را بزد و گفت : اگر خاموش نشوى و گريستن ترك نكنى ، بخواهمت كشت . نزهت الزمان ساعتى نگريست و سخن نگفت . پس از آن برادر و بيمارى او را ياد آورده ، بگريست . روز ديگر ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٦٠