همين است . تو با او بدانسان كه گفتهام ، به نرمى سخن بگو و با او مهربانى كن .
بازرگان بحجره درآمد . نزهت الزمان را ديد دختريست قمر منظر و بديع الجمال .
او را خطاب كرده ، گفت :
حورا مگر ز روضهء رضوان گريختى * جانا مگر ز خانهء خاقان گريختى
يا زنده گشت باز سليمان پادشاه * تو چون پرى ز پيش سليمان گريختى
بودند مادر و پدرت بر تو مهربان * آخر چه اوفتاد كزيشان گريختى
پس بازرگان سلامش كرد و بمهربانى بنواخت و از حالتش باز پرسيد .
نزهت الزمان ببازرگان نگاه كرده ، ديد مرديست با وقار و خوشروى . گفت : گمان دارم كه اين مرد به خريدن من آمده . اگر من ازين روگردان شوم ، در نزد بدوى ستمگر خواهم ماند و او مرا بضرب تازيانه خواهد كشت . و اميد خلاص ازين مرد بيشتر است تا آن بدوى ستمگر . و شايد كه اين مشترى بشنيدن لهجه و سخن گفتن من آمده است . به از اين نيست كه من جواب نيكو گويم و بگفتار خوش پاسخ دهم . پس با زبان فصيح گفت : عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته . و اما اينكه احوال مرا پرسيدى ، دشمنانت بروز من مباد . اين بگفت و خاموش شد .
بازرگان را از سخن گفتن او عقل از تن و هوش از سر برفت و با بدوى گفت كه :
قيمت اين كنيز چند است ؟ و اين كنيز ، بس بزرگ منش است . بدوى در خشم شد و گفت : كنيز مرا بد راه مكن و چنين سخنان مگو . او از پستترين مردم است . و من او را به تو نميفروشم . بازرگان از بدوى چون اين سخن بشنيد ، دانست كه پيريست كم خرد . با او گفت : دل خوش دار كه با همين عيب كه تو گفتى ، او را همىخرم . بدوى گفت : قيمت چند خواهى داد ؟ بازرگان گفت : فرزند را جز پدر ، كس نام ننهد . تو مقصود خويشتن بيان كن . بدوى گفت : بايد كه تو سخن گوئى .
بازرگان گفت : يا شيخ العرب ، من دويست دينار به تو ميسپارم و خراج سلطان و ساير چيزها با من باشد . بدوى چون اين سخن بشنيد ، در خشم شد و بانگ ببازرگان زد و گفت : برخيز و به راه خويشتن رو . اگر دويست دينار بپارچهء