تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
بيمارى و غربت برادر ياد آمده ، آب از ديدگان بريخت و اين ابيات برخواند :
نصيبم از ستم چرخ جور شد شب و روز * نصابم از فلك سفله هجر شد مه و سال ز ملك خويش بغربت فتاده‌ام زينسان * كه نيستم ز جهان يك درم ز مال و منال عزيمت وطن خود نميتوانم كرد * بمانده عاجز و مسكين چو مرغ بىپر و بال ز دهر جور و جفا جو وفا طمع كردن * زهى تصوّر باطل زهى خيال محال
بازرگان چون اين ابيات بشنيد ، گريان شد و دست درآورد كه اشك از رخسار نزهت الزمان پاك كند . نزهت الزمان ، روى بپوشيد و گفت : يا سيّدى ، اين كار از تو دور است . و بدوى ايستاده بود . چون ديد كه او روى از بازرگان بيك سو برد و بپوشيد ، گمان كرد كه نزهت الزمان نميگذارد كه بازرگان ، روى او ببيند . برخاسته ، با مهار اشترى كه در دست داشت ، نزهت الزمان را هميزد تا اينكه آهن مهار به نزهت الزمان خورد و نزهت الزمان را به زمين بينداخت و ريگى بر جبين نزهت الزمان فرو رفته ، جبينش بشكافت و خون برخساره‌اش همىرفت . و هميگريست تا بيهوش شد . بازرگان نيز بر احوال او گريان شد . با خود گفت كه : اين كنيزك را ميخرم . اگرچه همسنگ او زر بايدم داد تا او را ازين ستمگر خلاص كنم . آنگاه بازرگان ، بدوى را دشنام بداد . چون نزهت الزمان به خود آمد ، خون از رخسار خود پاك كرد و زخم جبين با كهنه فروبست و سر به آسمان برداشت و با دل محزون بناليد و اين ابيات برخواند :
الا اى گردش گردون دوّار * ندانى جز بدى كردن دگر كار نگردى رام با كس اى زمانه * نبندى دل به مهر هيچ هشيار به چشم تو چه نادان و چه دانا * بپيش تو چه بر تخت و چه بر دار