پيوسته ضوء المكان را دلدارى داده ، مهربانى هميكرد . تا اينكه روز برآمد .
تونتاب با ضوء المكان گفت : مگر ياد شهر خود كردهء ؟ ضوء المكان گفت : آرى .
بيش ازين طاقت غربت ندارم . اكنون ترا به خدا ميسپارم و خود با همين شترداران ، اندكاندك خواهم رفت تا به شهر خويش برسم . تونتاب گفت : دورى تو بر من سخت دشوار است . من نيز با تو بيايم و نكوئى بر تو تمام كنم و خدمت بانجام رسانم . ضوء المكان فرحناك گشته ، گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهاد . پس تونتاب بيرون رفته ، درازگوشى بخريد و توشه آماده كرد . ضوء المكان گفت : خدا مرا اعانت كند تا ترا مكافات بدهم . كه تو از نيكوئى ، چيزى بر جا نگذاشتى . پس صبر كردند تا شب برآمد و ظلمت ، جهان را فروگرفت . توشه به درازگوش نهاده ، راه بغداد پيش گرفتند . ضوء المكان را كار بدينگونه شد .
اما نزهة الزمان ، خواهر ضوء المكان چون از ضوء المكان جدا گشت و از كاروانسرا بدر آمد ، گريان شد و ندانست كه بكدام سو رود . خاطرش مشغول ضوء المكان ، و خيال وطن و پيوندان از دلش بدر نميرفت . و بدرگاه خدا ميناليد و اين ابيات همىخواند :
مرا دليست پريشان بدست غم پامال * چنان كه هيچ كس نيست واقف احوال
شكسته خاطرم و تنگدل چو حلقهء ميم * خميده پشت و جفا ديده گاه غصه چو دال
تنم ز مويه چو مو شد ز جور دور دغا * دلم ز غصهء گردون دون ز ناله چو نال
پس نزهت الزمان ميرفت و به چپ و راست خويشتن نگاه ميكرد . ناگاه شيخى بدوى با پنج تن از عرب برسيدند و نزهت الزمان را ديدند كه با عارضى چون قمر و پارهء كهنه عبا بر سر همىرود . شيخ با خود گفت : اين دختر ، بسى خداوند جمال است . ولى چنين مينمايد كه بىچيز و پريشان روزگار است . اگر از مردم اين شهر يا مردم شهر ديگر باشد ، من ناگزيرم از آنكه او را بدست آرم .
پس كمكم بر اثر او روان شد تا بكوچهء تنگ رسيدند . بدوى ، نزهت الزمان را ندا داد و با او گفت : اى دختر ، تو آزادى يا مملوك هستى ؟ نزهت الزمان گريان