اندر شد . چند روز محزون بودند . پس از آن تونتاب ، ضوء المكان را تسلّى داده ، با او گفت كه : اى فرزند ، به از اين نيست كه بيرون رفته ، بدمشق تفرّج كنيم . شايد كه دل را انبساطى پديد آيد . ضوء المكان گفت : آنچه مراد شماست ، غايت مقصود ماست . پس دست هم بگرفتند و برفتند تا بكنار اصطبل والى دمشق رسيدند . ديدند كه صندوقها و فرشهاى حرير و ديبا باشتران بار كردهاند و اسبهاى زين كرده و غلامان و مملوكان بدانجا هستند و مردم بسيار بر ايشان گرد آمدهاند . ضوء المكان با يكى از خادمان گفت : اين اشتران و بارها از كيستند ؟
خادم جواب داد كه : اينها هديهء امير دمشق است بسوى ملك نعمان . و چون ضوء المكان ، نام ملك نعمان ، پدر خود شنيد ، چشمان پر اشك كرده ، اين ابيات برخواند :
روز وصل دوستداران ياد باد * ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخىّ غم چون زهر گشت * بانگ نوش باده خواران ياد باد
مبتلا گشتم درين دام بلا * كوشش آن حق گذاران ياد باد
چون ابيات بانجام رسانيد ، تونتاب از گريستن و شعر خواندن او گريان شد و گفت : اى فرزند ، هنوز از بيمارى و رنجورى نرستهء . از گريستن باز بايست كه از بازگشت مرض هميترسم . و تونتاب ، ملاطفت و مزاح همىكرد . ولى ضوء المكان را خاطر بغربت خويش و دورى نزهة الزمان مشغول بود و سرشك از ديده هميريخت و اين ابيات همىخواند :
درآمدم متألم بمحنت آبادى * كه بر زمين نشاطش فرح نكرده عبور
عناى من چو جفاى زمانه بىپايان * بلاى من چو خطاى ستاره نا محصور
حجاب ديدهء من پردهء صباح و مسا * كمند گردن من رشتهء سنين و شهور
نه دار محنتم از شمع اختران روشن * نه بيت عزّتم از دور آسمان معمور
و تونتاب نيز بگريستن ضوء المكان و مردن زن خويش ميگريست . و لكن