سپر زخم حادثات شده است * دل پر تير همچو تركش من
از همه عمر خويش نشنيده است * بوى راحت دل بلاكش من
پس از آن سخت بگريست . تونتاب گفت : گريان مشو و شكر خدا بجا آر كه سلامت و تندرستى . ضوء المكان گفت : از اينجا تا دمشق چند روز مسافت است ؟ تونتاب گفت : شش روز . ضوء المكان گفت : توانى كه مرا بدانجا بفرستى ؟
گفت : چگونه ترا تنها روانه سازم ؟ كه تو كودك هستى و هرگاه بدمشق بخواهى به روى ، من با تو خواهم آمد . و اگر زن من نيز بفرمان منست ، او نيز با ما خواهد آمد كه در آنجا نزد تو بمانيم . زيرا كه دورى تو بر من دشوار است . پس تونتاب با زن خود گفت : ميل دارى كه بدمشق شام سفر كنى يا در همين جا مقيم هستى تا من اين ملكزاده را بدمشق برسانم و بازگردم ؟ كه او را شوق سفر دمشق در سر است و من بجدائى او شكيبا نميتوانم بود و از راهزنان نيز برو همىترسم . زن تونتاب گفت : من نيز با شما سفر كنم . تونتاب گفت : زهى موافقت و زهى مرافقت . بس تونتاب برخاسته ، متاع خانه آنچه كه داشت ، بفروخت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پنجاه و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، تونتاب و زن تونتاب در رفتن با ضوء المكان بسوى دمشق يكدله شدند و درازگوشى كرايه كردند . ضوء المكان بر آن نشسته ، برفتند . پس از شش شبانروز داخل دمشق شدند و هنگام شام در جائى فرود آمدند . تونتاب ببازار رفته ، خوردنى بياورد . خوردنى بخوردند و بخسبيدند . پنج روز در آنجا بماندند . روز ششم ، زن تونتاب بيمار شد و هر روز بيمارى او سختتر ميشد و روزى چند نرفت كه زن تونتاب بمرد . ضوء المكان از دلبستگى كه به دو داشت ، اندوهناك شد و او را محنت ، تازه گرديد . و تونتاب نيز بملالت