تونتاب هر روز پنج درم مزد از گرمابه بگرفتى . يك درم شربت بنفشه خريده و يكى بشكر و گلاب ميداد . و پيوسته ملاطفت و مهربانى ميكرد تا اينكه يك ماه برفت و آثار رنجورى بر كنار شد و تندرستى روى داد . تونتاب و زن او خشنود و شادمان شدند .
آنگاه تونتاب ، او را بگرمابه برد و خود ببازار گشته ، برگ سدر بخريد و پيش ضوء المكان برد . ضوء المكان ، تن با برگ سدر بشست و تونتاب ، پاى او را همىشست . چون استاد گرمابه ديد كه تونتاب ، پاى ضوء المكان همىشويد ، دلاك پيش ضوء المكان فرستاد و دلاك بيامد و با تونتاب گفت : اين نقص استاد است كه تو اين كارها بكنى . پس دلاك ، سر ضوء المكان تراشيد و تن او را بشست . آنگاه تونتاب ، ضوء المكان را به خانه بازگردانيد و جامهء نيكو بر وى بپوشانيد و شكر و گلاب بياورد و بخورانيد . زن تونتاب ، مرغ را پخته و آماده كرده بود . پيش آورد . تونتاب ، لقمهلقمه از گوشت مرغ گرفته ، بر وى بخورانيد .
چون سير بخورد ، زن تونتاب ، آب گرم آورده ، ضوء المكان را دست بشست .
ضوء المكان ، حمد خدا را بجا آورد . پس از آن تونتاب را ثنا گفت و گفت : خدا ترا سبب زندگانى من كرد . تونتاب گفت : اين سخنان مگو و حديث خويشتن بازگو كه چرا به اين شهر آمدهء و از كدام شهرى ؟ من در جبين تو نشان بزرگى و نجابت همىبينم . ضوء المكان با او گفت : تو بازگو كه مرا چگونه يافتى ؟ تونتاب گفت : من ترا هنگام بامداد بر سر تون افتاده ديدم و چگونگى ندانستم . پس ترا برداشته ، در خانهء خود نگاه داشتم . حكايت من همين بود . ضوء المكان گفت :
سبحان الذى
يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ .
23 اى برادر ، احسان بر من تمام كردهء . زود باشد كه بپاداش كردار خود برسى . پس از آن با تونتاب گفت : اين شهر كدام شهر است ؟ گفت مدينهء قدس است . ضوء المكان ، رنجهاى خويش و غريبى و جدائى خواهر خود بخاطر آورده ، بگريست و حكايت با تونتاب حديث كرده ، اين ابيات برخواند :
آه ازين زندگىّ ناخوش من * وز دل و خاطر مشوّش من