غريبان را گرامى بايد داشت ، خاصه كه بيمار باشند . پس او را برداشته ، بخانهء خويش برد و زن خود را بخدمتگذارى او بگماشت . زن برخاسته ، خوابگاه بگسترد و بالين بگذاشت و آب گرم كرده ، دست و پاى او را بشست . و تونتاب ببازار رفته ، گلاب و شكر بياورد . شكرش بخورانيدند و گلابش به كار بردند و جامهء پاكيزهاش بپوشانيدند . پس نسيم صحت به او بوزيد و بهبودى و عافيت روى بداد . بر متكا تكيه كرد . تونتاب خرسند و شادمان شد و گفت : خدايا برتبت پاكانت سوگند مىدهم كه سلامت اين جوان در دست من گردان .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پنجاه و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، تونتاب ، خدا را بپاكان سوگند داد كه سلامت اين جوان در دست او كناد و تا سه روز از ضوء المكان دور نگشت . شكر و عرق بيد و گلابش همىداد و مهربانى و ملاطفت همىكرد . تا آنكه جسمش به عافيت اندر شد و چشم بگشود . چون تونتاب بنزد او بيامد ، ديد كه نشسته و آثار صحت ازو پيداست . گفت : اى فرزند ، چگونهء ؟ ضوء المكان گفت : الحمد للّه بعافيت اندرم .
تونتاب شكر و حمد خدا را بجا آورد و ببازار رفته ، ده مرغ بخريد و بنزد زنش آورده و گفت : هر روز دو تا ازين مرغان بكش . يكى بهر چاشت و يكى بهر شام بدين جوان بخوران . پس زن تونتاب برخاسته ، مرغ بكشت و بديگ اندرش پخته ، بر وى بخورانيد . و آب گرم كرده ، دست و پايش بشست . ضوء المكان بوساده تكيه كرده ، بخفت . وقت پسين بيدار شد . زن تونتاب ، مرغ ديگر آماده كرده ، هنگام شام بياورد . ضوء المكان نشسته ، همىخورد . كه تونتاب بيامد . ديد كه جوان چيز مىخورد . شادان شد و در نزد او بنشست و احوال باز پرسيد .
ضوء المكان گفت : شكر خداى را كه بهبودى پديد گشته . خدا ترا پاداش نيكو دهاد . پس تونتاب بيرون رفته ، شربت بنفشه و گلاب بياورد و به دو بخورانيد . و