بگريست . پس از آن برخاسته ، روى خود با پارچهء عباى كهنه كه شتربانان ، دور انداخته بودند ، بپوشيد و برادر را در آغوش گرفته ، بر دور جبينش بوسه داد و گريان گريان از پيش برادر بدر آمد . و نميدانست كه بكجا رود . و ضوء المكان ، انتظار خواهر همىكشيد تا هنگام شام شد و نزهت الزمان باز نگشت . ضوء المكان آن شب نيز بانتظار بنشست و از دورى خواهر پريشان شد . و سخت گرسنه گرديد . ناگزير خود را از حجره بيرون افكند و خادم سراى را آواز داده با او گفت كه : مرا ببازار ببر . خادم ، او را برداشته ، ببازارش افكند .
مردم قدس برو گرد آمدند و به حالت او رحمت آورده ، بگريستند .
ضوء المكان از ايشان باشارت ، خوردنى بخواست . بازرگانان چند درم دادند و خوردنى بهر او بخريدند و بخوراندند . پس از آن او را برداشته ، در دكهء بكهنه حصيرى بخواباندند و ظرفى آب ببالينش گذاشتند . چون شب برآمد ، مردم ازو پراكنده شدند و هريك به كار خويش رفتند . چون نيمه شب شد ، ضوء المكان را خواهر ، ياد آمد و گريان شد و بر ضعيفيش بيفزود و بىهوش بيفتاد . چون بامداد ، بازاريان آن حالت مشاهده كردند ، سى درهم فراهم آورده ، به شتربان دادند كه او را برداشته ، به بيمارستان دمشقش رساند كه شايد بهبودى يابد .
مرد شتربان چون درمها بستد ، با خود گفت كه : از مردن اين بيمار چيزى نمانده . چگونه من او را بدمشق خواهم برد ؟ پس او را به جائى برده ، پنهان داشت .
چون شب برآمد ، بر سر تون گرمابهاش بينداخت و به راه خويش برفت . چون نزديك صباح شد ، تونتاب از براى افروختن تون بيامد . ضوء المكان را ديد كه بر پشت افتاده . با خود گفت : مردگان را بدينجا از براى چه انداختهاند ؟ پس نزديك رفته ، سرپائى برو بزد . ديد كه همىجنبد . بانگ بر ضوء المكان زد و گفت : شماها بد گروهى هستيد . پارهء بنگ خورده ، خويشتن بهر جائى كه باشد ، همىاندازيد .
چون به روى ضوء المكان نظر كرد ، ديد كه خط بعارض ندارد و خداوند حسن و جمالست . دانست كه غريب و رنجور است . مهرش بر او بجنبيد و گفت :
سبحان اللّه . چگونه و بال اين كودك به گردن گرفتم ؟ پيغمبر عليه السلام فرموده : كه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٥٣