برادرش ضوء المكان ، اشتران آماده كرده و بانتظار ايستاده . هر دو باشتر سوار گشته ، شب هميرفتند تا بحاجيان برسيدند و در ميان محمل عراقى جاى گرفتند . و شبانروز هميراندند تا اينكه داخل مكهء معظمه گشته ، مناسك حج بجا آوردند و از آنجا به زيارت قبر نبى عليه السلام بيامدند . پس از آن ، حاجيان قصد بازگشت كردند . ضوء المكان با خواهرش گفت كه : ميخواهم به بيت المقدس بروم و ابراهيم خليل را نيز زيارت كنم . نزهت الزمان گفت : مرا شوق از تو فزونتر است .
پس چارپايان كرايه كرده ، با مقدسيان روانه شدند . ولى نزهت الزمان را آن شب تب بگرفت و زود خلاص يافت . پس از آن ، ضوء المكان رنجور شد و خواهرش پرستارى و مهربانى هميكرد . و هميرفتند تا به بيت المقدس برسيدند .
بيمارى ضوء المكان سخت شد . در حجرهء كاروانسرائى فرود آمدند و ضوء المكان را رنجورى ، هر روز افزون ميشد و نزهت الزمان بخدمتگذارى مشغول بود . و از مالى كه با خويشتن آورده بودند ، صرف ميكرد . تا اينكه پشيزى از آن مال نماند و سخت بىچيز شدند . آنگاه از جامهاى خويش بخادم سراى داد كه ببازار برده ، بفروشد . چون بفروخت ، قيمت آن را به دو آورد . و او صرف كرد . پس از آن ، چيز ديگر فروخت . و همچنين جامهاى خود هميفروخت تا اينكه هيچ چيز برجاى نماند .
نزهت الزمان گريان شد و كار به خدا سپرد . پس ضوء المكان با او گفت كه :
اى خواهر ، آثار عافيت در خود همىبينم . دلم به گوشت سرخ گشته مايل است .
نزهت الزمان گفت : اى برادر ، من كه روى گدائى ندارم . ولى فردا بخانهء يكى از بزرگان رفته ، خدمت كنم و چيزى از بهر قوت تو بدست آرم . ضوء المكان گفت :
آيا پس از عزتها بذلّت اندر هميشوى ؟ چگونه مرا هموار شود ؟ پس هر دو بگريستند . و نزهت الزمان گفت : اى برادر ، ما درين شهر غريبيم ؟ يك سالست كه درينجا هستيم . كس بحجرهء ما قدم ننهاده و از گرسنگى نتوان مرد . مرا جز اين بخاطر نميرسد كه فردا بيرون رفته ، خدمت يكى از بزرگان كنم و از بهر تو قوتى بياورم تا از مرض خلاص يا بى و به شهر خويش رويم . پس نزهت الزمان ساعتى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٥٢