تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
عمر بگذارم . چون ملك نعمان اين سخن بشنيد و دانست كه سبب ملالتش چيست ، بدلجوئى او برآمد و گفت : اى فرزند ، هرچه تو خواهى ، دعوتت را اجابت كنم . و در مملكت من ، بزرگتر و محكمتر از قلعهء دمشق جائى نيست . آن را به تو دادم . پس منشيان بخواست و منشور ايالت دمشق بنوشتند . ملك‌زاده ، سفر را آماده شد و وزير دندان را نيز با خود ببرد . پس پدر را وداع كرده ، هميرفتند تا بدمشق رسيدند . مردم دمشق باستقبال ، پذيره شدند و كوس و ناى بزدند و شهر بياراستند و شادى هميكردند تا اينكه شركان به شهر اندر آمد و در مقرّ خود جاى گرفت . و اما ملك نعمان ، چون پسر را وداع كرد ، حكيمان و دانشمندان نزد او بيامدند و گفتند كه : فرزندان تو حكمت و ادب بياموختند . ملك ازين بشارت فرحناك شد و بحكيمان بسى مال داد . و ضوء المكان را ديد كه بزرگ شده و چهارده ساله گشته ، مايل بعبادت و دوستدار فقرا و اهل دانش است . زنان و مردان شهر بغداد ، او را دوست ميدارند . و حال بدين منوال بود . تا اينكه در بغداد ، محمل عراق از براى زيارت مكهء معظمه و مدينه منوّره بسته شد . ضوء المكان چون محل حاجبان را بديد ، آرزومند بيت اللّه الحرام گرديد و به پيش پدر رفت و اجازهء سفر مكه خواست . ملك نعمان ممانعت كرد و گفت : صبر كن كه سال آينده ، من خود به مكه خواهم رفت . ترا نيز ببرم . چون ضوء المكان ديد كه اين وعده دير خواهد كشيد ، بنزد خواهرش نزهة الزمان رفت . ديد كه به نماز ايستاده . چون نماز ادا كرد ، ضوء المكان با او گفت كه : مرا شوق زيارت مكه و قبر نبى عليه السلام اندر دلست . و از پدر اجازت خواستم ، جواز نداد . قصد من اينست كه پارهء مال برداشته ، بىخبر از همه كس به حج روم . نزهت الزمان سوگندش داد كه : مرا نيز با خويشتن ببر و از فيض زيارت ، محرومم مگذار . ضوء المكان با او گفت : چون شب درآيد و ظلمت ، جهان را فرو گيرد ، ازين مكان بدر آى و كس را آگاه مكن . پس چون نيمهء شب شد ، نزهت الزمان برخاست و پارهء مال برداشت و جامهء مردان پوشيده و بدر قصر روان شد . ديد كه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 251 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى