تواريخ بدختران بياموزند . حكيمان ، فرمان پذيرفتند . ملك حردوب را كار بدينجا رسيد . و اما ملك نعمان چون از نخجيرگاه بازگشت ، ملكه ابريزه را بقصر اندر نديد . تفتيش كرد . خبرى نيافت . اين كار بر او ناهموار شد و گفت : چگونه دخترى از قصر بيرون شد و هيچ كس برو آگاه نگرديد ؟ اگر مرا مملكت بدينگونه باشد ، سلطنت من سودى ندارد . پس بدورى ملكه ، ملول و محزون بود . كه ملكزاده شركان نيز از سفر بازگشت . ملك نعمان ماجرا بر او بيان كرد و از رفتن ملكه ، آگاهيش داد . شركان در بحر اندوه غوطه خورد و شبانروز در فرقت ملكه هميگريست . اما ملك نعمان پس از چند روز ، ملكه را از خاطر فراموش كرده ، بتفقد ضوء المكان و نزهة الزمان بپرداخت و علما و حكما بتعليم ايشان بگماشت . شركان از كردار پدر در خشم شد و ببرادر و خواهر رشك برد و بدين سبب رنجور گشت .
روزى ملك نعمان با شركان گفت : چونست كه تنت نزار و گونهات زرد هميشود ؟ شركان گفت : اى پدر ، هر وقت بينم كه تو به اولاد صفيه مهربان ميشوى و با ايشان نيكوئى ميكنى ، مرا رشك ميآيد . و بيم از آن دارم كه رشك بر من غالب شود و ايشان را بكشم و تو نيز بسبب ايشان مرا بكشى و ازين جهت نزار و زرد هميشوم . تمنى من اينست كه شهرى به من واگذارى كه من در آنجا بسر برم و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 250
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٥٠