دختر من ازدواج كرده ، پس از آن ، غلامك سياه ، او را كشته است . سوگند كه ناچار انتقام از ايشان بكشم و ننگ از خويشتن بردارم و گرنه خود را هلاك سازم . پس بگريست و بخروشيد .
آنگاه ذات الدّواهى گفت : اى فرزند ، دختر ترا جز مرجانه ، ديگر نكشته .
كه مرجانه او را ناخوش ميداشت . پس از آن ذات الدّواهى با پسرش گفت :
محزون و غمين مباش . سوگند كه من از ملك نعمان برنگردم تا او را و پسران او را بكشم و به او كارى كنم كه در همه شهرها مذكور شود . و لكن ترا بايد كه فرمان من بپذيرى و آنچه گويم بجاى آورى . ملك حردوب با مادرش گفت : سوگند كه سر موئى مخالفت نكنم . ذات الدواهى گفت : چند دختر حاضر كن و دانشمندان نيز بياور و بسى مال بدانشمندان ده كه دختران را حكمت و ادب و اشعار و منادمت ملوك بياموزند . ولى دانشمندانى كه اخبار عرب و تواريخ خلفا و احوالات ملوك اسلام بياموزند . چون دختران ، همه چيز ياد گيرند ، آنگاه بدشمن چيره شويم و انتقام از وى بگيريم . از آنكه ملكه نعمان بمحبت دختران مفتونست . او خود ، سيصد و شصت و شش كنيز داشت . يكصد كنيز ماه روى از كنيزان ملكه ابريزه در نزد او هستند . چون اين دختران ، دانش ياد گيرند ، من ايشان را برداشته ، به بغداد سفر كنم . چون ملك حردوب از ذات الدواهى اين را بشنيد ، خرسند شد . در حال ، رسولان بهر سو فرستاد و دانشمندان از شهرهاى دور حاضر آورد و جيره و جامه بديشان ترتيب داد و مال بيكران وعده كرد و دختران را نيز حاضر گردانيد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پنجاه و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك حردوب بدانشمندان ، مال بيكران وعده كرد و دختران را نيز حاضر آورده ، بحكيمان سپرد و گفت كه حكمت و ادب و اشعار و