شد ، باز آمد و سه اسب با خود بياورد . ملكه بر اسب بنشست . ولى از آبستنى ، دردناك بود و خوددارى نميتوانست . و مرجانه نيز بر اسبى سوار شد و غلامك نيز سوار گشته ، شبانروز اسب هميراندند تا بميان دو كوه رسيدند كه از آنجا تا مملكت پدر ملكه ، يك روز مسافت بيش نمانده بود . آنگاه ملكه را درد زائيدن گرفت و بر اسب نشستن نتوانست . با غضبان و مرجانه گفت : فرود آئيد كه مرا هنگام زادنست . ايشان از اسب فرود آمدند و ملكه را نيز به زير آوردند . ولى ملكه از غايت درد از جهان بى خبر بود . پس غضبان با تيغ بركشيده پيش ملكه بايستاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پنجاه و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، غلامك دل سياه ، ملكه را با تيغ ستم بكشت و خرجين و زر و گوهر برداشته ، بگريخت و ملكه ابريزه ، كشته بر خاك بيفتاد .
مرجانه ، پسرى را كه ملكهزاده بود ، بكنار گرفته ، بر ملكه هميگريست . كه ناگاه گردى جهان را فرو گرفت . چون گرد بنشست ، سپاه بىكران از روميان پديد آمدند و ايشان سپاه ملك حردوب ، پدر ملكه ابريزه بودند . و سبب آمدن ايشان اين بود كه چون ملك حردوب شنيد كه دخترش با كنيزكان به بغداد رفته ، در پيش ملك نعمان هستند ، سپاهى برداشته ، بيرون آمد . چون بدينجا رسيد ، ملكه ابريزه را ديد كه بر خاك و خون غلطيده و مرجانه ، كنيز او گريان نشسته . ملك حردوب ، خود را از اسب بينداخت و بى خود گشت . سواران نيز پياده شدند و آواز بگريه و خروش بلند شد . چون ملك بخويش آمد ، از مرجانه ، حديث باز پرسيد . مرجانه ، قصه بر او فروخواند . ملك حردوب از شنيدن حكايت گريان شد و جهان در چشمش تاريك گرديد . پس فرمان داد ملكه را بتابوت گذاشتند و بقسّاريه بازگشتند و تابوت را بقصر اندر آوردند . آنگاه ملك بنزد مادرش ذات الدواهى رفت و از حادثه آگاهش كرد كه نخست ملك نعمان بحيلت با