تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
آگاه شود كه او با دشمن ازدواج كرده ، چه خواهد كرد . با خود مىگفت : كس با من ستم نكرده . من خود با خويشتن ستم كردم و از پدر و مادر و شهر خود دور گشتم . و اكنون قوّت و قدرت از من برفته ، بر اسب نتوانم نشست . پس روزى به كنيزى ، مرجانه نام گفت : همىخواهم كه پنهان از اينجا بدر روم و بجز تو كس از كار من آگاه نشود تا بنزد پدر شوم . كه دست شكسته ، و بال گردنست . مرجانه گفت : رأييست صواب . پس ملكه آمادهء سفر شد و راز ، پوشيده همىداشت تا اينكه ملك بنخجيرگاه رفت و شركان نيز بسرحدى رفت كه چندى در آنجا بماند . ملكه با مرجانه گفت كه : امشب هميخواهم بيرون روم . ولى با تقدير چگونه كنم ؟ كه هنگام ولادت نزديكست . اگر چهار روز بدينجا مانده ، بزايم ، آنگاه رفتن نتوانم . پس ساعتى بفكر اندر شد و با مرجانه گفت : مردى پيدا كن كه با ما به سفر رود و خدمتهاى ما را انجام دهد . مرجانه گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند كه بجز غلام سياه ، غضبان نام ، كس را نشناسم . و او از غلامان ملك نعمان و قصر ما را دربانست . من اكنون بيرون رفته ، با او سخن گويم و وعدهء مال دهم و با او گويم كه اگر بنزد ما بمانى ، هركس را كه خواهى ، بكابين تو بياورم . ملكه گفت : او را نزد من حاضر آور تا با او سخن گويم . مرجانه رفت و غضبان را بياورد . غضبان ، زمين ببوسيد . ملكه چون غضبان را بديد ، ازو نفرت كرد و دلش از وى برميد . ولى ناچار به او گفت كه : اى غضبان ، ميتوانى كه در حادثات ، معين ما شوى و اگر كار خود بر تو ظاهر كنم ، راز من بپوشى ؟ غلامك گفت : اى ملكه ، هرچه گوئى ، سر نپيچم . ملكه گفت : همىخواهم كه درين ساعت دو اسب از اسبان ملك از براى من و مرجانه آماده كنى و بهر اسب ، خرجينى از زر و گوهر بگذارى و ما را بمملكت پدرم ، ملك حردوب برسانى . كه در آنجا ترا از مال بىنياز كنم . غضبان چون اين سخن بشنيد ، فرحناك شد وگفت : بجان ، منت‌پذير هستم . در حال ، غلامك برفت و با خود هميگفت كه : بمراد خود رسيدم . هر دو را بكشم و مال بگيرم . چون ساعتى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 247 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى