تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
آگاه شده‌ام كه ملك ، قصد ازدواج با تو را دارد . ملكه گفت : اى ملكزاده ، پدرت بر من دست ندارد و من بفرمان او نيستم . بىرضاى من نتواند مرا كابين كند . و اگر مرا بقهر و جبر كابين كند ، من خويشتن را بكشم . ولى مرا بيم از آنست كه پدر من بشنود كه من بدينجا آمده‌ام و با ملك افريدون متفق گشته ، با سپاه بيكران بيايند . شركان گفت : اى خاتون ، چون تو ببودن در اينجا راضى شوى ، باكى نيست . اگر سپاه روى زمين با ما دشمنى كنند ، هر آينه بديشان غالب شويم . ملكه گفت : هر چه روى دهد ، نيكوست . ولى من اگر از شما نكوئى ببينم ، در اينجا بمانم . و گرنه خواهم رفت . پس از آن ، ملكه ، كنيزكان را گفت خوردنى حاضر آوردند . شركان ، اندك چيزى خورده ، با غم و اندوه به خانه خود رفت . و اما ملك نعمان ، چون پسرش شركان از پيش او بدر رفت ، او نيز برخاسته ، بنزد صفيه ، دختر ملك افريدون رفت و گوهرها با خود برد . چون صفيه ، ملك را بديد ، بر پاى خاست و زمين بوسه داد . ملك بنشست . ضوء المكان و نزهة الزمان بيامدند . ملك ، ايشان را بوسيده ، در كنار گرفت و ببازوى هريك گوهرى بياويخت . ايشان شادمان گشته ، بنزد مادر برفتند . صفيه نيز از احسان ملك فرحناك شد و ملك را ثنا گفت . پس ملك با صفيه گفت : تو دختر ملك افريدون بودى . چرا با من نگفتى تا ترا گرامى بدارم و برتبت تو بيفزايم ؟ صفيه گفت : اى ملك ، ازين بيشتر منزلت چه خواهم كرد ؟ اكنون احسان و نكوئى ملك ، مرا فرا گرفته و پسر و دخترى از ملك ، خدا به من عطا فرموده . ملك را سخنان او عجب آمد و گفتار نغز او را بپسنديد . پس بيرون آمده ، قصرى رفيع‌تر و وسيع‌تر ، از براى صفيه و اولادش تعيين كرد . و خادمان ترتيب داد و دانشمندان بآموزگارى ايشان بگماشت و بر وجه مقررى ايشان بيفزود . و لكن ملك نعمان از سوى ديگر ، شيفتهء ملكه ابريزه گشت و با وجود مخالفت او ، وى را بر آن داشت تا به زور با او ازدواج كند . ملكه ابريزه از ملك نعمان ، باردار شد . پس جهان بر ملكه ابريزه تيره و تار گشت . از سويى مىديد كه هرگز به اين ازدواج راضى نبوده و از سوى ديگر با خود مىانديشيد كه چون پدرش