نزد او افزون گشت و بديدار ملكه آرزومند گرديد و او را بخواست . شركان به پيش ملكه رفت و به او گفت : ملك ترا ميخواهد . ملكه اطاعت كرده ، بآستان ملك نعمان رفت .
ملك بفراز تخت برنشسته بود . حاضران را بيرون كردند . جز خواجهسرايان ، كس نماند . چون ملكه حاضر شد ، زمين آستان بوسه داد و بگفتار نغز سخن گفت . ملك را از فصاحت او عجب آمد و به نيكيهاى او كه به شركان كرده بود ، شكر گذارد و تحسين كرد و ملكه را اجازت نشستن داد . و قصر جداگانه از براى او و كنيزانش مخصوص كرد . پس از آن از سه گوهر گرانبها تفتيش كرد . ملكه گفت : آنها در نزد منست . آنگاه حقّهء زرّين بدر آورد و سر حقه باز كرده ، سه گوهر قيمتى را بدر آورد و بر ملك هديه نمود و از پيش ملك بيرون آمد . پس از آن ، ملك نعمان ، ملكزاده شركان را حاضر آورد . يكى از آن سه گوهر به دو داد . شركان از دو گوهر ديگر باز پرسيد . ملك گفت : يكى از برادرت ضوء المكان و ديگرى از خواهرت نزهة الزمانست . چون شركان شنيد كه او را برادرى است ، ضوء المكان نام ، روى بر پدر كرده ، گفت : اى ملك جهان ، ترا بجز من نيز پسرى هست ؟ ملك گفت : آرى هست و اكنون شش ساله است .
نام او ضوء المكان ، برادر نزهة الزمانست و هر دو بيك شكم بزادند . ملكزاده شركان ازين خبر تنگدل شد . ولى راز خود پوشيده داشت و گوهر بر جاى گذاشته ، از پيش پدر برخاست و از غايت خشم ، حيران هميرفت تا بقصر ملكه ابريزه درآمد .
ملكه چون او را بديد ، بر پاى خاست و شكرگذارى كرد و او را و ملك را ثنا گفت و بنشست و ملكزاده را در پهلوى خويش بنشاند . ملكه در روى شركان ، آثار خشم بديد . از سبب آن باز پرسيد . ملكزاده ، سبب باز گفت كه : ملك نعمان را از صفيه ، پسرى و دخترى هست ضوء المكان و نزهة الزمان نام . و با ملكه گفت كه : ملك دو گوهر از آن سه گوهر به پسر و دختر داده و يكى را از بهر من نگاهداشته و مرا تاكنون بضوء المكان ، آگاهى نبود و بر تو نيز همىترسم . زيرا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٤٥