تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
بهمديگر حمله كردند . تا نيمه روز جدال همىكردند . آنگاه فرنگى ، حيلتى كرده ، لجام اسب شركان بگرفت . قضا را در همان حال ، اسب فرنگى ، سكندرى خورد و فرنگى بيفتاد . شركان ، تيغ بركشيد كه او را بكشد . او بانگ بشركان زد و گفت : چون زنان مغلوب شوند ، دليران را نشايد كه با آنها چنين معامله كنند . شركان چون اين بشنيد ، او را نيك نظر كرد . ديد كه ملكه ابريزه است . پس شمشير بينداخت و زمين ببوسيد و با ملكه گفت : چه ترا به اين كار بداشت و اين كارزار از بهر چه بود ؟ ملكه گفت : قصد من امتحان تو بود و خواستم كه پايدارى تو در معركهء قتال ببينم . و اين سواران كه مىبينى ، همه كنيزان منند كه سواران ترا غالب آمدند . و اگر اسب من سكندرى نميخورد ، شجاعت و جلادت من نيز بر تو آشكار ميگشت . پس از آن ، ملكه بانگ بر كنيزان زد كه : رحيل را آماده شويد . كنيزكان ، فرمان بپذيرفتند . شركان نيز برحيل فرمان داد . پس همگى باهم بكوچيدند و تا شش روز هميرفتند . آنگاه شركان با ملكه و كنيزان گفت كه لباس فرنگيان بكنند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب پنجاه و يكم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، شركان با ايشان گفت جامهء فرنگيان بكنند و جامهء دختران روميان در بركنند . ايشان نيز بدانسان كردند . پس از آن ، شركان ، جمعى از سواران خود ببغداد فرستاد كه ملك نعمان را از آمدن شركان و ملكه ابريزه بياگاهانند كه مردم شهر و سپاه را باستقبال بفرستد . فرستادگان برفتند و شركان با ملكه در همانجا فرود آمده ، شب بروز آوردند . و هنگام بامداد سوار گشتند و به قصد شهر روان شدند . ناگاه وزير دندان با هزار سوار پديدار شدند كه بفرمان ملك نعمان باستقبال ملكه و ملكزاده شركان همىآمدند . چون نزديك رسيدند ، از اسبان فرود آمده ، در پيش ملك‌زاده زمين ببوسيدند و باجازهء ملك‌زاده ،