بمبارزت ميرفتند . فرنگيان اسيرشان هميكردند . تا اينكه شب شد و تاريكى ، جهان را فروگرفت . و از مسلمانان در آن روز ، بيست سوار به اسيرى برده بودند .
شركان چون اين بديد ، كار به او دشوار شد و مصيبت بزرگ گرديد و سواران خود را جمع آورده ، با ايشان گفت كه : فردا خود بميدان شوم و بزرگ فرنگيان را بمبارزت بخواهم . و ازو باز پرسم كه بدين سرزمين از بهر چه آمدهاند ؟ و او را از جنگ بترسانم . اگر صلح كنند ، صلح كنيم . و گرنه جنگ خواهم كرد . پس در آنجا بخسبيدند . چون روز برآمد ، هر دو گروه سوار گشته ، صف بركشيدند .
شركان بميدان مبارزت قدم نهاده ، گفت :
منم آن زورمند هشت پهلو * كه پهلو بشكنم خصمان دين را
كنم دروازه پيدا بهر زخمم * اگر كوبم حصار آهنين را
و سپهسالار فرنگيان نيز بمبارزت شركان پيش آمده ، رجز همىخواند :
منم كه نوبت آوازهء صلابت من * چو صيت همّت من در بسيط خاك افتاد
به هيچ كار جهان روى بر نياوردم * كه آسمان در دولت به روى من بگشاد
چون رجز بانجام رسانيد ، شركان با دل پرخشم به دو حمله كرد و او نيز با شركان بمصادمت برآمد . و بجدال و حرب مشغول بودند تا اينكه تاريكى ، جهان را فروگرفت . هر دو گروه بجاى خويش بازگشتند . شركان با سواران خود گفت كه : تا امروز چنين دلير و شجاعى نديدم . ولى او را خصلتى است كه از ديگران نديده بودم . و آن اينست كه هرگاه بخصم چيره مىشود و مجال طعن مييابد ، نيزه به كف بگرداند و با ته نيزه بزند . و من نميدانم كه كار من با او بكجا خواهد رسيد ؟
پس شركان بخفت .
چون روز برآمد ، سردار فرنگيان در ميان ميدان بايستاد و شركان نيز بمبارزت قدم نهاد . تا شامگاه بقتال اندر بودند . آنگاه بمقرّ خويش بازگشتند . هر يك در مقام خويش شب را بروز آوردند . و بامداد ، هر دو طرف سوار گشته ،