تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت * دل را غم جان رفته دامن بگرفت اشكم بدويد تا بگيرد راهش * در وى نرسيد دامن من بگرفت
پس شركان از وى جدا گشته ، از دير فرود آمد و بر اسب بنشست و از پل چوبين گذشته ، در ميان درختان همىرفت تا به همان مرغزار رسيد . سه تن سوار از دور پديد شدند . شركان بر خود بترسيد و تيغ بركشيد . چون نزديك شدند . شركان ايشان را بشناخت و ايشان نيز شركان را بشناختند و از اسب پياده شدند ، وزير دندان ، شكر خداى تعالى بجا آورد و سپاه را فرمان رحيل داد . و اما رسولان ملك افريدون رفته بودند كه ملك را از آمدن ملكزاده شركان آگاه كنند . ملك پس از آگاهى ، سپاه فرستاده بود كه شركان را بگيرند و سپاهش را بكشند و اسير كنند . پس شركان با سپاه خويش كوچيده ، همىرفتند تا بيست و پنج روز منازل سپردند و بسامان مملكت خويشتن برسيدند . از براى راحت در آنجا فرود آمدند . مردم بلوك و نواحى ، جيره و عليق حاضر آوردند . تا دو روز در آنجا برآسودند . پس از آن كوس رحيل بزدند و سپاهيان به قصد شهرهاى خويشتن سوار شدند . و شركان با صد تن سوار در آنجا بماند . پس از ارتحال سپاه ، شركان نيز با آن يكصد تن سوار گشته ، دو فرسخ از منزلگاه دور شدند . و در ميان دو كوه به تنگنائى رسيدند . ديدند كه از برابر ، گردى جهان را فرو گرفت و چون گرد بنشست ، يكصد سوار دلير كه در اسلحهء جنگ غوطه‌ور بودند ، پديد آمدند و بانگ به شركان زدند و گفتند كه : بآرزوى خود رسيديم و بر غنيمت دست يافتيم . اكنون از اسبان فرود آئيد و اسلحه و اسباب بما سپاريد تا ما بر جانهاى شما ببخشيم و از كشتن شما درگذريم . شركان چون اين بشنيد ، در خشم شد و گفت : اى پست‌ترين مردم ، اينكه جرأت كرده ، بسرزمين ما قدم نهاده‌ايد ، بس نيست كه با ما بدينگونه سخنان همىگوئيد ؟ شما را گمان اينكه از دست ما خلاص خواهيد يافت و بشهرهاى خويش باز خواهيد گشت ؟ پس بانگ بر سواران خود زد و گفت : اين سگان را