از هم بپاشيد . و خود نيز تيغ بركشيده ، بفرنگيان حمله آوردند و فرنگيان نيز دليرانه بمصادمت پيش آمدند . تا شامگاه ، دليران از هر دو طرف جدال كردند .
چون تاريكى شب ، جهان بگرفت ، يلان از هم جدا گشتند . شركان ، سواران خود جمع آورد . ديد كس را جراحتى نيست . بجز چهار نفر كه زخمهاى سبك دارند .
شركان گفت : من همهء عمر بقتال اندرم و بس دليران ديدهام . چنين يلان شجاع نديده بودم . سواران گفتند : اى ملكزاده ، در ميان ايشان سوارى هست بس شجاع و دلير . ولى با هركدام از ماها كه مقابل ميشد ، چشم ازو ميپوشيد و او را نميكشت . به خدا سوگند كه اگر فردا قصد كشتن ما كند ، يكى از ما جان بدر نخواهد برد . شركان ازين سخن حيران شد و گفت : چو فردا شود ، فكر فردا كنيم .
و فرنگيان نيز بسر خيل خودشان گرد آمدند و گفتند كه : ما امروز از ايشان غنيمتى نبرديم . سرهنگ ايشان نيز وعدهء فردا بداد . آن شب ، هر دو گروه در جايگاه خويش بسر بردند . چون روز برآمد ، ملكزاده شركان با دليران بر اسب بنشستند و بمبارزت بميدان قدم نهادند . ديدند كه فرنگيان ، صف كشيده ، ايستادهاند . شركان گفت : بمبارزت مبادرت كنيد . يكى از فرنگيان فرياد كرده ، گفت : امروز يك يك قتال خواهيم كرد . پس سوارى از سواران شركان بمبارزت قدم گذاشت و رجز همىخواند و هميگفت :
كند بدخواه را سر در گريبان * بكارم هركه مالد آستين را
چو گرزم من كه ميرانم بيك چوب * سگان حمله و شيران كين را
ز سختى چوب ما در شد بآهن * مبادا كس خورد چوب چنين را
دليرى اشهب سوار از فرنگيان كه هنوز خط بعارضش ندميده بود ، اسب بميدان راند و زد و خورد همىكردند ، كه فرنگى ، مبارز شركان را با نيزه سرنگون كرد و بازوان بسته ، اسيرش برد . فرنگيان ، شادى كردند و مبارز ديگر فرستادند .
از مسلمانان نيز ديگرى بميدان شتافت . ساعتى در زد و خورد بودند كه فرنگى ، او را از اسب بينداخت و بازوان بسته ، اسيرش كرد . پيوسته يكيك از مسلمانان