تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
صفيه ، دختر ملك افريدون در ميان آن كنيزكان بوده . كار بر او دشوار شد و از كرده پشيمان گرديد و حيران بود كه صفيه را از ملك نعمان باز پس نتواند خواست . خاصه اين روزها كه ملك نعمان را از صفيه ، اولاد بهم رسيده . الغرض ، پدرم پس از آگاهى بر اين كيفيت دانست كه بورطهء بزرگ اندر است و چاره از هيچ رهگذر ندارد . پس جواب كتاب ملك افريدون بنوشت كه : ندانسته صفيه را بملك نعمان فرستاده‌ام و ملك را از او فرزند بهم رسيده . چون جواب پدرم به ملك افريدون رسيد ، از غايت خشم برخاست و بنشست . بجوشيد و بخروشيد و گفت : چگونه مىشود كه دختر من اسير شود و او را بىمهر و عقد ، چون كنيزكان مملوك شمرند . پس از آن گفت : سوگند كه آرام نگيرم و ننشينم تا اين ننگ از خود بردارم و كارى كنم كه پس از من در زبانها گفته آيد . و پيوسته ميخواست حيلتى كند و كيدى سازد . تا اينكه رسول بنزد پدرت ملك نعمان فرستاده و با سخنان دروغ ، او را از جاى برانگيخته . و او نيز سپاه آماده كرده ، روان ساخته . و ملك افريدون را ازين جنگ ، قصد اين بوده است كه ترا دستگير كند و سپاه ترا پراكنده و تلف سازد . و اما آن سه گوهر قيمتى كه به پدر تو نوشته ، چگونگى آنها اينست كه سه گوهر بزرگ و قيمتى در نزد صفيه بود . پدر من آنها را ازو بگرفت و به من داد . اكنون آنها نزد منست . تو بسوى سپاه خويش بازگرد . پيش از آن‌كه ايشان به شهر روميان و فرنگيان داخل شوند ، ايشان را بازگردان . كه اگر ايشان به شهر اندر آيند ، خلاصى نخواهند يافت . شركان چون اين سخنان بشنيد ، گفت : منّت خداى را كه ترا سبب نجات من و سپاه من گردانيد . ملكه گفت : تو بموكب بازگرد و سپاه بازگردان و رسولان ملك افريدون را دستگير كن تا صدق مقال من بر تو ظاهر شود . و من نيز سه روز پس از اين نزد تو خواهم بود و باهم به شهر بغداد اندر شويم . چون شركان قصد بازگشتن كرد ، ملكه گفت : عهد فراموش مكن . آنگاه ملكه از بهر وداع برخاست و گريان شد . شركان را نيز سرشك از ديده فرو ريخت . ملك ابريزه بگريستن او بگريست و اين دو بيت برخواند :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 239 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى