هفت روز در دير بماندند . هشتمين روز بازگشتند . صفيه گفت : من بقسطنطنيه نخواهم رفت ، مگر از راه دريا . پس كشتى از براى او مهيا كردند . صفيه با خاصان خويش بكشتى بنشستند و هميرفتند تا اينكه باد مخالف ، كشتى را از راه بدر كرد .
قضا را به دريا اندر ، يك كشتى از جزيرهء كافور بوده و پانصد تن از فرنگيان در آن كشتى بودند . چون كشتى حامل صفيه پديد شد ، فرنگيان ، كشتى بدان سو راندند .
تا نزديك شدند ، طنابها بكشتى صفيه بستند و بنزديك كشتى خودشان كشيدند و قصد جزيرهء كافور كردند . ساعتى نرفت كه باد مخالف بوزيد و كشتى را همىآورد تا بسامان مملكت ما رسيدند . ما بيرون رفته ، از ايشان بگرفتيم و كشتيم و كنيزكان و اموال را بغارت برديم . و در كشتى ، چهل تن كنيز بودند كه صفيه ، يكى از ايشان بود . پس كنيزكان گرفته ، بنزد پدر برديم . و ما نميدانستيم كه دختر ملك افريدون در ميان آن كنيزكان است .
پدرم ده تن از كنيزكان بگزيد و تتمه بر ديگران بخشيد . و از آن ده تن ، پنج تن با هديههاى قيمتى به پدر تو ملك نعمان فرستاد . ملك نعمان از آن پنج كنيز ، صفيه دختر ملك افريدون را از براى خويشتن بگزيد و در آغاز امسال ، ملك افريدون ، كتابى به پدر من فرستاد و در آن كتاب ، چيزها نوشته بود كه نشايدش گفت . و پدر مرا ترسانده و سرزنش كرده بود كه : شما دو سال است كشتى از دست فرنگيان گرفتيد و از جملهء آن چيزها كه در كشتى بود ، دختر من صفيه با شصت تن از كنيزكان بودند . كس پيش من نفرستاديد و مرا آگاه نكرديد .
من هم از بيم آنكه در ميان ملوك ، ننگ از براى من روى دهد ، نتوانستم كه حكايت دختر خويش فاش كنم . و كار خود تا امسال پوشيده داشتم . و كس نزد فرنگيان فرستاده ، سراغ دختر گرفتم . ايشان گفتند : ما از مملكت تو بيرونش نبردهايم . و باز ملك افريدون در كتاب نوشته بود كه : اگر شما با من سر دشمنى نداريد و قصد شما دريدن پردهء من نيست ، همان ساعت كه كتاب من بشما رسد ، دختر مرا نزد من بفرستيد . هرگاه درين كار ، اهمال بورزيد و بر من عصيان كنيد ، هر آينه مكافات بدكردارى شما بكنم . چون اين كتاب به پدر من رسيد ، دانست كه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٣٨