تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
آنگاه شركان ديد كه آن ملكه ، زره بر تن كرده است . پس به دو گفت : اى خاتون ، از بهر چه زره پوش گشتى و چرا با تيغ بركشيده ايستاده بودى ؟ ملكه گفت : از ايشان بر تو بيم داشتم . پس ملكه ، حاجبان را گفت : چرا فرستادگان ملك ، بىاجازهء من بقصر من اندر شدند ؟ حاجبان گفتند : فرستادگان ملك ، خاصه سردار ، حاجت باجازت نداشتند . ملكه گفت : شما بعمد چنين كرديد و ميخواستيد كه مهمان من كشته شود . پس با شركان گفت : ايشان را نيز بكش . شركان ايشان را بكشت . آنگاه با شركان گفت : چون راز پوشيدهء من بر تو آشكار شد ، اكنون حديث خود با تو بازگويم . بدان كه من دختر ملك حردوبم و نام من ابريزه است . و آن عجوز كه ذات الدواهى نام داشت ، مادر پدر منست . و او پدر مرا از آمدن تو آگاه ساخته و او ناچار ، حيلتى در هلاك من خواهد كرد . رأى من اينست كه درين ملك نمانيم . ولى از تو همىخواهم كه با من نكوئى كنى ، بدانسان كه من با تو كردم . چون شركان اين سخن بشنيد ، از غايت شادمانى ، دلش بطپيد و گفت : به خدا سوگند كه تا مرا روان اندر تن است ، هيچكس به تو دست نخواهد يافت . و لكن ندانم كه ترا بدورى پدر ، شكيبائى خواهد بود يا نه ؟ ملكه گفت : آرى شكيبا شوم . شركان او را سوگند داد و باهم پيمان بستند . ملكه گفت : اكنون دلم آرام يافت . ولى خواهش ديگر از تو دارم و آن اين است كه تو با سپاه خود پيش پدر بازگردى . شركان گفت : اى خاتون ، پدرم مرا بجنگ پدر تو فرستاده است . و سببش مالى است كه از اعراب گرفته و از جملهء آن مال ، گوهرى بوده است گرانبها . ملكه گفت : چون چنين است ، خاطر آسوده‌دار . و من سبب دشمنى ملك قسطنطنيه و ملك حرودوب را با تو بازگويم . و آن اينست كه در ميان ما عيدى هست كه عيد ديرش نامند . و هر سال در آن عيد ، دختران ملوك و بزرگان و بازرگانان جمع آيند و هفت روز بدير اندر بنشينند . و من نيز از جملهء ايشان بودم . چون دشمنى در ميان پديد شد ، پدرم مرا هفت سال از ميان آن جمع منع كرد . اتفاقا سالى دختران ملوك و بزرگان در آن عيد از هر سوى بدير آمدند و از جملهء ايشان ، صفيه دختر ملك قسطنطنيه بود .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 237 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى