چون شب پنجاهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه ابريزه با سواران ملك حردوب گفت كه : شما يك يك با او مبارزه كنيد تا دليرترين شما ظاهر شود . آن مرد گفت : سوگند كه راست گفتى .
ولى نخستين مبارز ، جز من نخواهد بود . ملكه گفت : صبر كن تا من او را از حقيقت كار بياگاهانم . اگر او قصد جنگ نكند ، شما را به دو راهى نخواهد بود . من و كنيزكان من و هركه بدير اندر است ، جانها برو فديه كنيم . پس ملكه ابريزه ، شركان را با خبر كرد . شركان تبسم كرد و دانست كه ملكه خدعه نكرده . آنگاه خويشتن را ملامت كرده ، با خود گفت : چگونه خود را به هلاكت انداختم ؟ پس با ملكه گفت كه : يكيك مبارزه بر ايشان ستم است . ده تن ده تن بجدال من بيايند . آنگاه برخاسته ، لباس جنگ بپوشيد و با شمشير بركشيده ، بيرون رفت .
چون سردار دليران ، او را بديد ، برو حمله آورد . و شركان نيز بمانند شير ، غرّيدن گرفت و شمشير بر كمر او بزد و دو نيمهاش ساخت . ملكه چون شجاعت شركان بديد ، رتبهء او نزدش افزون گشت . پس ملكه با دليران گفت كه : خون سردار بخواهيد . برادر سردار دلير ، نامدار بود . بمبارزت قدم گذاشت . شركان مهلتش نداد و در حال ، دو نيمش كرد . آن شمسهء خوبان ، بانگ بر دليران زد كه : خون ياران بخواهيد . ايشان يكيك ميآمدند و شركان ، ايشان را همىكشت . تا پنجاه تن بكشت . دليران را ياراى مبارزت نماند . همگى بيكبار حمله آوردند و شركان ، يلان را همىزد و همىكشت . تا اينكه كس بر جاى نماند . ملكه پيش آمد و شركان را بقصر اندرش برد و گفت : اى شركان ، از چون توئى دست برندارم . اگر چه بسرزنش روميان گرفتار آيم . پس شركان ، خون از شمشير خود پاك كرد و اين دو بيت برخواند :
چون كوس ز پرخاش بود آوازم * چون تير بسر بجنگ دشمن تازم
چون نيزه به تنها شكنم قلب عدو * چون تيغ برهنه بر سر او تازم