تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
رسيديم ، حاجبان منع نكردند . ولى وقت آن نيست كه سخن دراز كنيم . ملك بانتظار ما نشسته كه شركان را دست بسته بنزد او بريم تا به بدترين رنجها بكشد . دخترك حورنژاد با سردار گفت كه : بيهده سخن گفتن ، سودى ندارد . ذات الدواهى نيز دروغ گفته . سوگند كه آن‌كه در نزد منست نه شركانست و نه از خادمان او . مرديست غريب كه رو بما آورده و از ما امان خواسته . ما نيز امانش داده‌ايم . هرگاه من بيقين بدانم كه او شركانست ، باز سزاوار مروّت نيست كه من او را بشما دهم . كه او اكنون به پيمان من اندر است . مرا خوار مكنيد و به بدعهدى در ميان مردمم رسوا نسازيد . تو بنزد ملك بازگرد و آستانهء او را ببوس و بگو ذات الدواهى ، دروغ گفته . آن مرد گفت : اى ملكه ابريزه ، من ياراى بازگشتن پيش ملك ندارم . مگر اينكه شركان را دست ببندم و بنزد ملكش برم . پريزاد در خشم شده ، با او گفت : تو پيش ملك بازگرد و بر تو ملامتى نخواهد بود . آن مرد گفت : ناگزير است كه شركان نبرده ، بازنگردم . ملكه را خشم زياد شد و گونه‌اش دگرگون گشت و گفت : سخن دراز مكن و هذيان مگو . كه اين جوان بسى اعتماد بر خويشتن دارد و ميتواند كه با صد نفر مبارزت كند . اگر تو با او بگوئى كه شركان بن نعمان هستى ، او نيز خواهد گفت آرى شركان بن نعمانم . ولى شما مقاومت با او نتوانيد كرد و تا او همهء شما را نكشد ، از شما روى نگرداند . اگر خواهى ، من او را با تيغ و سپر حاضر آورم . آن مرد گفت : اگر من از خشم تو آسوده شوم ، با دليران بگويم كه او را بگيرند و دست بسته بنزد ملكش بريم . آن زيبا صنم گفت : اين كار نخواهد شد كه صد تن با يك تن مبارزت كنند . شما يك‌يك با او مبارزت كنيد تا بر ملك آشكار شود كه كدام يك از شما دليرتر و شجاع‌تر است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 235 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى