و زمين ببوسيد و گفت : خاتون ترا ميخواهد . شركان برخاست و كنيزكان از چپ و راست او دفها بنواختند و بغرفهء ديگر كه خاتون در آنجا بود ، برفتند . چون دخترك ، شركان را بديد ، برخاست و او را بنشاند و گفت : اى ملكزاده ، تو نيز بازى شطرنج را نيك دانى ؟ شركان گفت : آرى . پس شطرنج آورده ، ببازى بنشستند . ولى شركان را خاطر بر جاى نبود و اسب بجاى فيل و فيل بجاى اسب گذاشتى . دخترك بخنديد و گفت : اگر شطرنج بازى تو همينست ، تو چيزى نميدانى . شركان گفت : كرّة ديگر بازى كنيم . پس بار ديگر ، مهره فروچيدند .
شركان باز مغلوب شد . تا پنج كرّة ، دخترك بشركان غالب شد . پس خاتون ، طعام و شربت بخواست . خوردنى به كار بردند . تا اينكه دخترك ، قانون بگرفت و ابياتى برخواند .
شامگاه ، دخترك بخوابگاه خويش برفت و شركان در مكان ديگرى بخسبيد . چون روز برآمد ، كنيزكان به عادت هر روز شركان را بنزد خاتون بردند .
خاتون برخاسته ، شركان را بنشاند . كه ناگاه ديدند مردان و جوانان با تيغهاى بركشيده ، همىآيند و به زبان روميان ميگويند كه : اى شركان ، بپاى خويش در دام آمدهاى . هلاك را آماده باش . چون شركان اين سخن بشنيد ، با خود گفت : شايد اين دخترك فريبم داد و مرا بدينجا نگاهداشت تا اينكه دليران سپاهش برسند .
ولى گناه از منست كه خود را بورطه انداختم . پس روى بدخترك كرده ، ديد كه گونهء سرخ آن نازنين ، زرد شده . و بر پاى خاست و بانگ بايشان زد و گفت : شما كيستيد ؟ سردار ايشان گفت : ايتها الملكه ، آيا نميشناسى كه در نزد تو كيست ؟
دخترك گفت : نميشناسم . تو بازگو كه در نزد من كيست ؟ آن مرد گفت : اينكه در نزد تست ، سرخيل دليران ، ملكزاده شركان بن ملك نعمانست . پدر تو ملك حردوب از عجوز عالمسوز ، ذات الدواهى شنيده است كه شركان بدينجا آمده .
ما را بگرفتن او فرستاد . اكنون همىخواهيم كه آن جوان را بگيرى و بروميان نصرت دهى . چون ملكه سخن آن مرد بشنيد ، نگاه خشم آلود به دو كرده ، گفت :
چگونه بىاجازت من بدينجا آمدى ؟ آن مرد گفت : اى ملكه ، چون ما بدر خانه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٣٤